تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
سلطان هر دو سراست ، صهر رسول خداست * سرمشق اهل وفاست ، مهر و وفاى على
بينى به هر نفسى ، مردان رزم بسى * اما به رزم كسى ، نگرفته جاى على
گر رشتهء گهر است ، ور گنج سيم و زر است * چون خاك رهگذر است ، پيش غناى على
سوى على گروى ، جز راه او نروى * گر باخبر بشوى ، از ماجراى على
در آشكار و خفا ، شد ياور ضعفا * دنيا نديده صفا ، همچون صفاى على
غمخوار و يار نصير ، بهر يتيم و صغير * پشت و پناه فقير ، جود و سخاى على
درد على است شفا ، فقر على است غنا * شايد ز بال هما ، فرش سراى على
آنان كه مرد رهند ، زر چيست تا كه دهند * سَر چيست تا كه نهند ، بر خاك پاى على ؟
عشق است رهبر او ، شوق است ياور او * هر كس كه در سَر او ، باشد هواى على
من تر زبان شده‌ام ، شيرين بيان شده‌ام * تا اين ميان شده‌ام ، مدحت‌سراى على
تا جانِ روشن من ، باقى است در تن من * باشد به گردن من ، طوق ولاى على
نزديك شد به خدا ، بيگانه شد ز خطا * « حالت » هر آن كه چو ما ، شد آشناى على « 2 »

آفتاب عزّ و شوكت ، آسمان اقتدار

تا كه دست دشمن حق در نيايد ز آستين * شد برون از آستين امروز دست كردگار
سرور مردان على ، آن كو به وصفش گفته‌اند : * لا فتى الّا على ، لا سيف الّا ذوالفقار
روح مطلق ، شير حق ، شاه نجف ، صهر رسول * عين ايمان ، اصل دين ، كان كرم ، كوه وقار
جسم دانش ، جان بينش ، دست قدرت ، پاى شوق * روى طالع ، روح خوشبختى ، روان افتخار
دفتر حكمت ، كتاب فضل ، ديوان كمال * آفتاب عزّ و شوكت ، آسمان اقتدار
ميوهء باغ سه روح و پنج حس و شش جهت * يكه سردار دو عالم ، سرور هفت و چهار
كاخ دين را پايگاه و باغ حق را باغبان * ملك جان را پادشاه و شهر دل را شهريار
درس رحمت را كتاب و روى زحمت را نقاب * جام دانش را شراب و شمع بينش را شرار
نااميدان را اميد و ناتوانان را توان * ناشكيبان را شكيب و بىقراران را قرار
در خلافت عدل او كاخ امان را بام و در * در فتوت جود او شاخ كرم را برگ و بار
پند او پندى كه شد دست خطا را دستبند * لفظ او درّى كه شد گوش سخن را گوشوار
هامش
( 2 ) . على ( ع ) در شعر و ستايش فارسى ، صص 225 - 226 .
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 332 | ابوالقاسم رادفر