تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
جان من نه پاى در باب تولّاى ولى * تا توانى اين عدو را در پس در داشتن
اين ولى عصر اين اكسير اعظم اين امام * خاك شو تا زر شوى اين كشتن آن برداشتن
نفس نتواند شمار خويش از خيل عقول * جز كه از همّت ره انجامى مشمّر داشتن
اى ره انجام وجودت عقل در سير صعود * ناطقستى نفس ما بر عشق رهبر داشتن
از پى اثبات ذات خويشتن ذات ترا * كرد ظاهر خواست حق برهان اظهر داشتن
خطبه خواندن مر خطيبان را به نام تست پاى * بر فراز بام اين نه پله منبر داشتن
با فروغ آفتاب همتت ما را خطاست * تكيه بر خورشيد گردون مدوّر داشتن
عام كى داند تراكش در نظر پايهء وليست * دست بر عمرو و توانايى به عنتر داشتن
از نصيرى پرس سرّ اين كه گويد آن خداى * عرش را يا رد فرود و فرش را برداشتن
اى ولى اللّه اعظم صدر عرش كبريا * گر ترا بيند ترا خواهد مصدّر داشتن
اى وجودت حشر اكبر هر كه حشر اندر تو يافت * فارغست از انتظار حشر اكبر داشتن
اى قيامت فانى اندر قامتت با اين قيام * نيست قائم حجّت حشر مكرّر داشتن
اى بهشت عدن روحانى كه اشعار صفا * در مديحت بر بهشت آموخت كوثر داشتن
آسمانم باز با سلطان فقر افكند كار * بعد چندين سال با صد حشمت و فر داشتن
حشمت من را درين دانست اين جا آمدن * صدق آوردن دل و جان ثناگر داشتن
گفت نتوان گوهر توحيد آوردن به دست * جز دلى در بحر عرفان آشناور داشتن
از شهود و غيب مطلق در مضاف آن و اين * با وجود كون جامع مخزن زر داشتن
مخزن زر داشتن نبود بود در خاك شور * از عطش جان دادن و درياى اخضر داشتن
اى ظفرهاى ترا در پنج حضرت امتداد * مىتوان ما را بامدادى مظفّر داشتن
اى كه خواهى شعر گفتن شعر ناگفتن بخواه * شعر گفتن نيست چون رزق مقدّر داشتن
كسب كردن بايد و دانستن سرّ علوم * صحو معلوم و قوانين مقرّر داشتن
تا توان گفتن دو بيتى را كه گر بيند خبير * صورت او را تواند سرّ مخبر داشتن
نه دو زحف از چار بحر آوردن و از ابلهى * ابترى گفتن ملقّب احذ مضمر داشتن
گر نداند نيز نام احذ و قبض آن هم رواست * نقطه را ناخوانده لاف خط پرگر داشتن
تا سپهر لاجوردى رنگ با كف خضيب * ثابتست اندر سر تير و دو پيكر داشتن
جسم احباب تو چونان صورت سعد السعود * باد تقويمش به فال سعد اكبر داشتن
فرق اعدايت به زير تيغ مرّيخ ار توان * نحس اكبر را نشيب نحس اصغر داشتن « 3 »
هامش
( 3 ) . همان ، صص 104 - 108 .
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 272 | ابوالقاسم رادفر