آنچه بى رنگى كند در سير سى رنگ وجود * رنگ ارژنگى نگردد سنگ آزر داشتن
اى كه خواهى داورى از خطّ داور سر مپيچ * داورى باشد سر اندر خطّ داور داشتن
اى كه از خر داشتن نازى به عزم دار مرگ * گر مسيحى رخت تن بايست بر خر داشتن
پيش اهل درد بهر سرفرازى خوشترست * نالش سر داشتن از بالش پر داشتن
اعتدال دوست را ننگست چشم از عاشقان * زلف چون شمشاد و قدّ چون صنوبر داشتن
بلكه دارد چشم آن كز عشق آن ابروى كج * راستى مانند ابرو پشت چنبر داشتن
كم نگر بر اختران بر آسمان دل برآى * چيست كورى چشم بينايى ز اختر داشتن
اختر توحيد اگر تابيد بر چرخ وجود * اختر از هفت آسمان بايست برتر داشتن
اندر آن كشور كه خورشيد حقيقت طالعست * كار يك ذرّهست صد خورشيد خاور داشتن
نفس اگر لشكر كشد با عقل نفس ديگرست * عقل اگر دارد به سر سوداى لشكر داشتن
در جهان نفس من كردستم اين كار اى پسر * ترك سر كردن سبق گيرد ز مغفر داشتن
نيستت فرزندى اين چار مام و هفت باب * اى برادر خواهى ار قدر سه خواهر داشتن
مىتوانى گر گذشتى زين شش و پنج و چهار * هفت گيسو دار گردونى به چادر داشتن
دل نبندد هر كه بر زلف شئون مرآت جان * مىتواند با رخ جانان برابر داشتن
رسم دلبر داشتن را آزمودم سالهاست * بايد از اين آب و از اين خاك دل بر داشتن
كافر عشقست آن كش پيش آن بت روست پاك * از مسلمانى گذشتن عشق كافر داشتن
سرّ آن خط مشوش را كسى داند كه ديد * بايدش مجموع درس عشق از بر داشتن
اى دل ار بر گرد مردان حقيقت بين رسى * ديدهء تحقيق را بايد منوّر داشتن
اى كه چشمت از انانيّت حصارى به نديد * همّتت ايمن نشست از حصن خيبر داشتن
كى توان كندن پى تسخير اين نفس يهود * اين در خيبر مگر بازوى حيدر داشتن
مظهر اسم الهى راز دار عقل كل * آرى آرى اسم را رسمست مظهر داشتن
قصد من زين اسم اعظم حرف و لفظ و صوت نيست * اين مسمّاى معانى را مصوّر داشتن
بل بود اسمى كه مشتقست ز اوصاف قديم * اسم مشتق چيست دانى وصف مصدر داشتن
نيست فرق مظهر از ظاهر به حكم اتّحاد * مىتوان ديدن ولى با رأى انور داشتن
هر كه خواهد ايمنى از فتنهء يأجوج نفس * بايدش عقلى چنو سدّ سكندر داشتن
سدّ اسكندر چه باشد روى داراى وجود * ديدن و آيينهء جان را منوّر داشتن
كيست داراى وجود كامل كافى عليست * كانچه گويم در حقش بايست باور داشتن
سر كه خود را پيش پاى حضرت او داشت خاك * ننگ دارد باللّه از ديهيم قيصر داشتن