تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
تا حشر ز اهل دل دل برد به عيّارى
معشوق ازل از رخ برداشته بُرقع را * هر ديده كجا بيند آن ماه مُلمّع را
خفّاش شناسد كى خورشيد مُشَعْشَع را * آرى چو كند در بر شه دَلق مُرقّع را
هر ديدهء ظاهر بين افتد به غلط كارى
از وجه هُويت بين نى نسبت تمثالى * وجه على اعلى وجه على عالى
اى موسى بن عمران جاى تو كنون خالى * تا كام دلت يا بى از آن ولىِ والى
جاى لَن از او بينى صد گونه وفادارى
از خاك رهش گردون اندوخته گوهرها * آراسته گيتى را ز افروخته اخترها
تنها نه كنون باشد او ملجأ مُصظرها * هنگام بلا از او جستند پيمبرها
اين يك ظفر و نصرت آن يك مدد و يارى
گر او نه همى كردى در حق رُسُل احسان * تا حشر نياسودى نوح از الم طوفان
يوسف نشدى آزاد از زاويهء زندان * يعقوب نمىكردى طى مرحلهء هِجران
ايّوب نمىرستى از بستر بيمارى
اى قبلهء حق جويان محراب دو ابرويت * روى دل مشتاقان از هر طرفى سويت
نه گنبد گردون را پر كرده هياهويت * درِ دير و حَرم مجنون بر سلسلهء مويت
هم مؤمن تسبيحى هم كافر زُنّارى
تبليغ محمّد ( ص ) را در كار تو مىبينم * سر تا سر فُرقان را اسرار تو مىبينم
روشن همه عالم را ز انوار تو مىبينم * در معنى صورت‌ها ديدار تو مىبينم
خوابى است خوش اين يا رب يا معنى بيدارى
اى پادشه عالم ما خيل غلامانت * گر باشدمان دستى داريم به دامانت
ما را بكن از احسان خود قابل احسانت * هر عيب و گنه داريم اى ما همه قربانت
مىپوش به ستّارى مىبخش به غفّارى
من گر چه صغيرستم با وصف تو دمسازم * پر كرده جهانى را در مدح تو آوازم
شه صابر ازين نعمت كردست سرافرازم * هر كس به كسى نازد من هم به تو مىنازم
تا ناز كه خود گردد مقرون به سزاوارى « 2 »
هامش
( 2 ) . شعر فارسى ، صص 28 - 30 .