تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
بى ديدهء على نتواند ديد * چشم وجود ديدهء حق بين را
خنگ تو كرده آخور زرّين خور * وز محور ممدّد خرزين را
گفتى مگو خداست تعالى اللّه * اين گفتهء بزرگ نو آيين را
اى داده كبريات خداوندى * سلمان فارسى شه بهدين را
هر مور كش تو زور دهى از پر * مغفر درد به تارك زوبين را
اى كعبهء صفا كه كند خسرو * از سنگ آستان تو شيرين را
عشق من و حديث تو افسون شد * افسانه‌هاى ويسه و رامين را
تكرار و شايگان خفى منگر * كن شايگان عنايت ديرين را
ارديبهشت كن دى مشتاقان * اى داده اعتدال فروردين را
لطف تو گر به طاغى و بر ياغى * كوشد كند تسلى و تسكين را
خلد برين طاغى دوزخ را * ماء معين ياغى غسلين را
اى پير عقل بين كه درين دارم * همخانه كرده‌اند مجانين را
ميزان قسط و عدل تويى يزدان * سنجد بدين دو كفّه موازين را
چندين چرا پسندى بر جانم * اين چند روزه آفت چندين را
با آن كه من موافق توحيدم * در معرفت امام ميامين را
از من توان زد ار تو دهى بازو * بر سينهء مخالف سكّين را « 2 »

در نعت قطب اوليا حضرت على بن ابى طالب ( ع )

اى دل ار خواهى به سر آهنگ افسر داشتن * كشور تجريد را بايد مسخّر داشتن
در طريق اهل معنى سلطنت را شرط نيست * با وجود كشور تجريد كشور داشتن
ننگ زيور دار اى دل زيور ار خواهى كه هست * زيور اهل حقيقت ننگ زيور داشتن
نا قلندر باشد آن رهرو كه در طى طريق * پاى بند او شود موى قلندر داشتن
كشتن شهوت پر روحست و در معراج عشق * شاهباز عشق را شرطست شهپر داشتن
باز روحت چون كبوتر گشت و مىگفتم رواست * در پيام دوست مىبايد كبوتر داشتن
باز بال اين كبوتر را مكن شهوت مران * راندن شهوت كبوتر راست ابتر داشتن
پاى در شهر بقا بنهادن و فرماندهيست * خاك اقليم فنا را افسر سر داشتن
هامش
( 2 ) . ديوان اشعار حكيم صفاى اصفهانى ، صص 9 - 12 .