بر لاله كشته دامن سنبل را * بر سرو هشته خرمن نسرين را
دل در برم طپيد كبوتر سان * تا باز ديد چنگل شاهين را
مويش به مشگ ماند و نشنيدم * در مشگ ترخم و شكن و چين را
رويش به برگ لالهء نعمانى * خطّش به برگ لاله رياحين را
سنگ و حرير را نبود الفت * از نو نهند خوبان آيين را
بنهفته در حرير بدان نرمى * آن نازنين پسر دل سنگين را
از گل دميده عبهر فتّانش * بى آب كرده عبهر مسكين را
بر زين نشسته غاتفرى سروش * بر سر نهاده آزر برزين را
جولانش ار به مسلخ عشق افتد * از خون كشته آب دهد زين را
مشگش به سيم تافته سوسن را * سيمش ز مشگ يافته آذين را
شد مست آن دو عبهر و از ابرو * خنجر گرفت و از مژه زوبين را
بر جان و دل زد آنچه به يك نيرو * بى جان و دل كند تن رويين را
جادوى كافرست سر زلفش * هم دل ز كف ربايد و هم دين را
هندوى مقبلست سيه خالش * از آفتاب سازد بالين را
از خسف مه بكاهد و افزايد * در خسف خط مه من تزيين را
خطّ بقا كشد به مه او خط * بر ماه آسمان خط ترقين را
ماند به راستى خم ابرويش * تيغ كج مبارز صفّين را
دست خدا على كه به امكان زد * امر ولاش خيمهء تكوين را
جز قلب و جز حقيقت او مشمر * عرش برين و عقل نخستين را
جز خاكسار حضرت او منگر * خورشيد با جلالت و تمكين را
شير علم ز باد عناياتش * از شير آسمان كشدى كين را
آب وجود بندهء تكميلش * سلطان لا مكان كندى طين را
آورد زير بند سليمانى * آوازهء ولاش شياطين را
بر عورت مظالم بن متّى * روياند باغ فيضش يقطين را
گر دست مرتضى ندهد كدهد * ترجيع آفتاب مصلّين را
چون امر بادران كه بگرداند * در بحر نيل زورق زرّين را
انگشت احمد عربى كوبد * بر خود ماه چرخ تبر زين را
مردى مباش شوى زن دنيى * كش عقل داد بايد كابين را