به لبم ز نفخهء عيسوى نفسى رسيده مجددا * شده نظم ناطقه مرا دم روح قدس مؤيّدا
كه بيان منقبت على كنم از لسان محمدا
چه على كه خوانده فرشتهاش به سمو عرش علا على * چه على كه گفته محمدش ز علو مدح و ثنا على
چه على كه آمده ذات او چو صفات ذات خدا على * چه على كه خالق ذو المنن كندش خطاب يا على
به جزاى حب تو خلق را بدهيم خلد مخلدا
گل من نرسته به راستى چو قد تو سرو به باغ دل * شده حال قد صنوبرى ز خيال سرو تو معتدل
دگر از چه بلبل طبع من نشود به ذكر تو مشتغل * كه به ياد قد تو بر دمد چمن از طبيعت آب و گل
كه به شوق تو بشكفد ز شكوفه ورد موردا
مه من ز شمس جمال تو شده منجلى جلوات حق * دگر از لسان تو منكشف خفى و جلى كلمات حق
همه ذره ذره وجود تو شده منجلى جلوات حق * تو نه عين ذات حقى ولى به جلال و عزت ذات حق
كه بدين صفت كه تويى تويى چو خداى فرد مفردا
تويى آن كه آمده انبيا به پناه ظل لواى تو * دگر اوليا شده معتصم به فميص ذيل رداى تو
نشود قبول خداى تو احدى مگر به ولاى تو * زدهاند مذنب و متقى همه خيمه گرد سراى تو
كه مصون ز قهر خدا بود هله اين رواق مشيدا
چه مقام دارد و مرتبت ملكوت عرصهء دنيوى * كه مهيمنى چو تو اندرو بزند سرادق خسروى
تو وراى عالم صورتى ملك ممالك معنوى * شه من تو آمدى از قدم چو به عرش افئده مستوى
به درت ز كثرت جان و دل شده جمع جند مجندا
نو كه در قوالب مردگان به دمى روان به يكى ندا * تو كه روح از تن زندگان به يكى اشاره كنى جدا
ملكوت موت و حيات را متصرّف آمدى از خدا * سزد ار كنند جهانيان سر و جان به خاك درت فدا
كه قتيل عشق تو را بود ز ازل حيات مؤبّدا
جمرات نار محبتت به دلم فكنده شرارهاى * زدهاى به خرمن هستيم ز فراق نار دوبارهاى
نه مرا ز بند تو مخلصى نه مرا ز درد تو چارهاى * چه شود كه افكنى از كرم به من نزار نظارهاى
به فضاى عالم مطلقم كشى از جهان مقيد ا . . .
ايضا در مدح حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب ( ع )
نه مراست قدر آن كه زنم دم از جلال تو يا على * نه مرا زبان كه بيان كنم صفت كمال تو يا على
شده مات عقل موحدين همه در جمال تو يا على * چو نيافت غير تو آگهى ز بيان حال تو يا على