پيشواى دين ، ولىّ حق ، امير المؤمنين * آن كه سايد سر به درگاهش مكرر آسمان
پادشاه پادشاهان افتخار ملك و دين * آن كه او را چون زمين باشد مسخّر آسمان
آن كه هر دم از پى تعظيم ايوان درش * كرده پشت خود دو تا مانند چنبر آسمان
اى ولىّ كردگار و اى علىّ مرتضى * اى كه باشد بر درت همواره چاكر آسمان
شير حق ، مولاى مطلق ، اى كه اندر روزگار * ياد نارد چون تو شاهى دادگستر آسمان
چتر ظل اللهيّت بر سر چنان افراشته * كش ز رفعت مىنيارد بود همسر آسمان
رفعت ايوان اجلال تو را ديد آفتاب * زان همى زد خنده در هر صبحگه بر آسمان
ذرّهاى از خاك نعلين تو باشد آفتاب * كز براى فخر بنهاده است بر سر آسمان
ماه نو نعلى است از سمّ سمندت كز شرف * هر مهش در گوش دارد همچو گوهر آسمان
از پى دفع گزند و چشم زخم روى تو * اين همه انجم بود اسپند و مجمر آسمان
تا تو خون دشمنان دين همى ريزى به خاك * در ركابت ز انجم آرد خيل لشكر آسمان
زان سپس مرّيخ را سر خيل آن لشكر كند * بر كشد از جان خصم خيره ، كيفر آسمان
زان عدو چندان كُشى كز كُشته وحش و طير را * روز و شب روزى دهد تا روز محشر آسمان
جبرئيلت گر نمىگسترد شهپر زير تيغ * با زمين منشق شدى در روز خيبر آسمان
داورا يك نكته ز اوصافت بنتوان زد رقم * گر مداد آيد سواد شام و دفتر آسمان
تا فروزد ، بر فلك همواره روشن آفتاب * تا كه بندد ز اختران بر خويش زيور آسمان
دوستانت راز مهرت هر زمان روشن ضمير * آن چنان كز پرتو خورشيد خاور آسمان
دشمنانت راز درد و غصه هر شب تا سحر * ز اشك پر بادا كنار آن سان كه ز اختر آسمان « 2 »
هامش
( 2 ) . ديوان فرصت ، صص 309 - 312 .