دختر اگر شود پسر مادر اگر شود پدر * مرد مبين به جز نبى تا كندش برادرى
گاه مصاف در كفش پيك معجل اجل * صورت فتح آورد بر صفت دو پيكرى
تيغ مگو نهنگ گو مغز عدو محيط او * غوطه زنان به هر طرف كرده همى شناورى
مرد نبردش ار به سر مغفر خاره بر نهد * مغفر خارهاش كند گاه نبرد معجرى
درع ز چرم اگر پوشش تن كند عدو * مىشود از نهيب او درع حفاظ چادرى
عرصهء احتساب او مأمن دام و دد بود * آهوى دشت عدل وى مىبكند غضنفرى
دفتر رزق ما سوى هست كف كفايتش * بر همه جزو و كل دهد وقت عطا مقررى
سائل و آستان او مىبكند از آستين * ريزش باد مهرگان بخشش ابر آذرى
دست گداى درگهش گنج روان خسروى * پاى مقيم حضرتش تاج سر سكندرى
اى ز تجليات تو ساحت طور منجلى * وى قبسات نور تو كرده به نخل اخگرى
مظهر آيت حقى مظهر غيب مطلقى * هم به حدوث سابقى هم به قدم مؤخّرى
سدرهء آستان تو صدر نشين لا مكان * در فلك جلال تو عرش نموده محورى
بعد خدا به مصطفى كيست كند مقابلى * هم به تو بعد مصطفى كيست كند برابرى
قدر غدير تو مرا پايه به پيش مىنهد * چرخ براى من كند وقت حديث منبرى
نص وليكم ترا هست به رتبه ما صدق * مغلطه مىكند چرا خصم به حكم داورى
دعوى مثبت مرا منكر اگر شود عدو * شاهد بلّغ آورم از بلغات محضرى
يافت ز مقدمت جهان يك دو صباح زينتى * بست و گشاد دل بر او باد براى زيورى
صورت آدمى ولى زينت عالمى بلى * ديو اگر به كف نهد خاتم جم شود پرى
حاصل گفت من همى بس بودت كه حق تو را * داده به ممكنات خود حيث وجود برترى
وصف دگر چه گويمت ز آن كه صفت بود عرض * نيست غرض عرض مرا فهم وجود جوهرى
كيست كه آگهى دهد غافل نكتهسنج را * هست منزه از صفت مظهر ذات بنگرى
گفت من از غدير تو آب خورد بلى بود * آب غدير تشنه را همچو زلال كوثرى
قرعهء دولت سخن نام من آمد اين زمان * تا كه من از تو دم زنم كس نكند سخنورى
من ز فروغ مدحتت مهر سپهر دانشم * محترمست پيش من اختر برج انورى
سحر حلال من بود معجزهء مديح تو * فعل حرام آن كند كرده به غير شاعرى
تا كه به مهر ماه راهست ره مقابلت * تا كند از مقابلت ماه گهى مكدّرى
چهرهء دشمنان تو باد چو ماه منخسف * عارض دوستان تو باد چو مهر خاورى