كه ناگه هاتفى گفتا در آن حيرت به گوش جان * كه فيض معجز شاه عرب گسترده اين بسطت
شه مسند نشين هل اتى و انّما تاجى * سلونى تخت سالارى ، امير لو كشف رتبت
نبى را صهر و ايزد را ولى و خلق را رهبر * شفيع محشر ساقى كوثر ، قاسم جنّت
عقول انبيا حيران در اوصاف كمالاتش * ز تعداد صفاتش اوليا در لجهء فكرت
نمىشد جلوهگر در چهرهء يوسف اگر حسنش * به مصر اندر نمىدادند او را مسند عزت
تصور را نمىگنجد ، به فهم در نمىآيد * قلم را كى بود قدرت كه مدحش را دهد صورت
انيس اهل فقر و همدم و غمخوار مسكينان * كفيل جملهء ايتام باشد از ره رأفت
تمنا مىكند « خاكى » كه خاك درگهت بوسد * مكن مولاى خيبرگير محرومش از اين نعمت « 1 »
هامش
( 1 ) . سرايندگان شعر فارسى در قفقاز ، صص 166 - 167 .