هيچگه از من نمىپرسد تمناى تو چيست * آن كه مىداند تمنايى ندارم غير از اين
رشتهاى دارد دريغ اكنون ز چاك سينهام * آن كه اول بست ما را با كمند عنبرين
پستتر دارد ز خاك ره چو نقش پا مرا * آن كه مىسايم به خاك آستان او جبين
به كه آرم داد نزد داور فرياد رس * شير يزدان سرور غالب امير المؤمنين
آن كه چون عزم سفر سوى جناب او كنند * علويان را اولين منزل بود عرش برين
آن كه بيند آسمان از صولتش بر خاك عجز * آن چنان افتد كه ديگر برنخيزد از زمين
آن كه بهر رفت و روى درگهش هر بامداد * حوريان بندند بر هم طرههاى عنبرين
آن كه جانها را مگر آيد به كار حضرتش * پرورد از ناز و نعمت حضرت جان آفرين
تا ز خاك رهگذار او عبير پيرهن * وز غبار درگه او سرمه سازد حور عين
طايران سدره از كويش به وقت بازگشت * گرد بال خود بيفشانند تا خلد برين
مىسزد گر ملك حسن و عشق ازو يابد قرار * داور عدلش كه دارد عالمى زير نگين
دلبران را ميل كين از غمزهء عاشق ستم * عاشقان را درد حرمان از دل اندوهگين
شامگاهى اضطراب افكند شاها صولتت * بهر برگشتن به جان مهر در مغرب زمين
روزگارى رفت و مىلرزد هنوز اندام او * مىپرد هر روز رنگ او به هنگام پسين
كعبهء كويت كه باشد قبلهء هفت آسمان * اى به خاك آستانت نازش چرخ برين
مهر و ماه و ثابت و سياره بهر طوف آن * بستهاند احرام و مىگردند بر گرد زمين
در اداى مدح تو اى سرور و الا گهر * در پناه عدل تو اى داور دنيا و دين
جن و انس و مرغ و ماهى در حكايت هم زبان * باز و كبك و شير و آهو از محبت همنشين
سير اوج لا مكان و بال مور ناتوان * پايه قدر تو و ادراك عقل دوربين
آورد بيرون اجل چون آورى پا در ركاب * از پى جانهاى اعداى تو دست از آستين
داورا شاها فغان از دست جور آسمان * كين جفا جو را نباشد در ستمكارى قرين
رو به هر سو آورم گسترده دام حسرتى * ره به هر جا افكنم دارد بلايى در كمين
جور او اين بس كه دور از آستانى آن چنان * داردم با يك جهان غم در ديارى اين چنين
كز وفا باشد جفا بهتر به طبع مردمش * وز محبت شيوهء بىمهرى و آيين كين
تا بدارد صد هزاران ديدهء بيدار پاس * شاه انجم چون شود غائب برين حصن حصين
بهر كشتن آردش بيرون قضاى آسمان * چون شرر گر دشمنت سازد حصار آهنين « 2 »
هامش
( 2 ) . همان ، صص 5 - 11 .