از هواى حضرتش جايى نمىگيرد قرار * طايرى كز آشيان سدره مىگردد سفير
دشمن حيدر چه خواهد كرد با تيغ دو سر * حيلهء روبه چه خواهد بود با پيكار شير
وقت خونريزى شها چون آورى پا در ركاب * پر دلان را گرم گردد زاتش كين دار و گير
قامت گردون ز خون باشد چو نخل ارغوان * رمح و خنجر شاخ و برگ غنچهاش پيكان و تير
بگذرد از خود و جوشن ناوك خارا شكاف * آن چنان آسان كه گويى سوزن آيد بر حرير
ز آتش تيغ و سنان گردد تنور حرب گرم * گر ز هم از استخوان پر دلان سازد خمير
تير همچون غمزهء خوبان به كار دست برد * پر دلان چون عاشقان در دادن جان ناگزير
بسكه گرد از جاى خيزد عقل گويد كاين زمان * چون زمين بر آسمان شد آسمان آيد به زير
هم زمين از بس كه دهشت باز ماند از قرار * هم فلك از بس كه حيرت باز ماند از مسير
مىسزد آن جا كه اقبال تو باشد رهنما * مىشود آن جا كه انصاف تو باشد دستگير
كبك را مهد فراغت چنگل تيز عقاب * آهوان را خوابگاه ناز در آغوش شير
داورا دارد اميد ياورى از حضرتت * عاشق مسكين كه از حسن عمل باشد فقير
بى شك ايمن مىشود از هول روز رستخيز * سر برآرد از لحد چون يا على گويان دلير
تا بود با مهر و كين پيوند اهل روزگار * دوستانت شادكام و دشمنانت در سعير
در منقبت حضرت امير المؤمنين على ( ع )
من به جان دامن فشان دامن كشان آن نازنين * حيرتم بسيار و كارم با نگاه واپسين
آن چنان مىزيبدت جانهاى مشتاقان فدا * كافريده بهر نازت گوئيا جان آفرين
ساختى از جلوهاى كار مرا گفتى خوشست * دلستانى آن چنان و جان سپارى اين چنين
در دلى نگذاشت تاب آن سنبل جادو فريب * از جهانى برد خواب آن نرگس سحر آفرين
امتيازى نيست روز مستمندان را ز شب * تا شب و روز رخ و زلف بتان شد همنشين
كشتن همچون منى را حيف باشد يك نگاه * غمزه را چندين چرا بايد نشاندن در كمين
مىتوان دانست كافتاده است دور از گلشنى * مرغ غمگينى كه مىنالد به آواز حزين
لايق كشتن نيم در دام و آزادى خطاست * با گرفتارى بسازم چون نه آن باشد نه اين
همچون آن مفلس كه يابد گوهر سنگين بها * اين كه خواهى رفتنم از دست مىدانم يقين
ذوق جان دادن هزاران فرصتم در دام حيف * كان شكار افكن به سر وقت من آيد از كمين
چون جرس با آن كه از هم نگسلد فرياد من * مشكل افتاده است كارم با دل محمل نشين
دسترس باشد اگر صد جان مرا در پاى او * يك به يك افشانم اما نشنوم يك آفرين