دو گوهر بود در گنجينهء جود * كه گنجورش رخ از گنجينه بنمود
به آن دادند دين را استقامت * به اين دادند منشورِ امامت
ز روىِ آن روان افروزى ما * به دستِ اين كليدِ روزى ما
رسيده بر مقام كبريايش * كه خوانَد هر خداوندى خدايش
خداوندانِ عالم را خداوند * بود آن كس كه بىمثل است و مانند
چو وضعِ حملِ او اندر حَرَم شد * حَرَم مسجود عالم لاجرم شد
حرم او راست راهى حلقه در گوش * به سوگ اوست جاويدان سيهپوش
حريم او كه پاكان را مطافست * مَلَك پيوسته آن جا در طوافست
ز انبوهِ مَلَك در روضهء او * نگه را خورد بينى پشت و پهلو
. . .
فلك را برترى از پايهء او * مَلَك را آشيان در سايهء او
تو پا بر دوش پيغمبر نهادى * تو در از قلعهء خيبر گشادى
در بتخانهها را جمله بستى * تو عهد بتپرستى را شكستى
تو در گهواره كشتى اژدها را * تو كردى زنده شرع مصطفى را
تو كردى حكم بر خورشيد تابان * كه از مغرب برون آمد شتابان
به بستر لحظهاى شبها نخفتى * همه شب با ملائك راز گفتى
همه شب تا سحر در راز بودى * فلك را در به رويت باز بودى
ز عالم رشتهء الفت گسستى * به هر جا بىكسى ، با وى نشستى
تويى نوباوهء باغ كرامت * تويى سر لوحِ ديوانِ امامت
چراغ دين و ملّت گشت روشن * در اين ظلمتسرا از چارده تن « 2 »
. . .
هامش
( 2 ) . همان ، صص 27 - 29 .