گر فى المثل به دشمن او مهربان شود * بيند خط شعاع همه خنجر آفتاب
اى موكب جلال تو را چرخ گرم سير * در آن ميانه از همه واپستر آفتاب
هم نوح و هم سفينه تويى در ولاى تو * در بحر آبگون فكند معبر آفتاب
ماند از براى پاس ادب حضرت تو را * در زينهء چهارم اين منبر آفتاب
جز مدحت جلال تو حرف دگر نيافت * گرديد پاى تا سر اين دفتر آفتاب
تو آفتاب دينى و اصحاب چون نجوم * نور ستاره را چه كند كس در آفتاب
حجت كسى نمىطلبد دعوى ار كنم * كز روشنان چرخ بود انور آفتاب
راى تو گر سپاه كشد بر فلك شود * هر ذرهات ز گرد ره لشكر آفتاب
در سايهء لواى تو شايد كه جا كند * خواهد پناه اگر به صف محشر آفتاب
بر آسمان عزتت اولاد انجمند * تا بنده ماه آن تو و پيغمبر آفتاب
شب را اگر به طوف تو بايد چنان كه روز * نوبت به اختران ندهد ديگر آفتاب
در كان اثر نهشت ز وى دست بخششت * چندان كه سعى كرد به جمع زر آفتاب
رايت اگر سكون فلك اقتضا كند * بر زورق سپهر شود لنگر آفتاب
گر سيلىاى خورد ز نهيب تو بر فلك * گردد كبود چون گل نيلوفر آفتاب
لاغر شود اگر چو هلال از هواى دل * باشد ركاب رخش ترا درخور آفتاب
نعلش در آتشست كه مانند ماه نو * از نعل دلدل تو كند افسر آفتاب
رايت اگر به تربيت آسمان رود * گردند اختران به فلك يكسر آفتاب
از سادگى به دعوى اخلاص و بندگيت * آورد صفحهاى كه كند محضر آفتاب
در روضهء تو عود بر آتش مگر نهد * چون خادمان نهاده به سر مجمر آفتاب
اى آمده به خدمت تو همچو بندگان * گاهى ز باختر گهى از خاور آفتاب
آخر روا مدار كمين بنده در شتا * ميرد به فرض اگر ننشيند در آفتاب
از مهر پرتوى نفتد در خراب من * سايد كلاه دشمن جاهت بر آفتاب
يك ذره التفات تو كافى بود مرا * اى بندگان جاه ترا چاكر آفتاب
در هر دو عالمم به نوايى رسان ز لطف * بر نيك و بد چو هست ضياگستر آفتاب
رحمى كه از زمانه كريمى نمانده است * كز من خرد به قيمت خاكستر آفتاب
تا انقضاى گردش اين چرخ نيل فام * در صبح احمر آيد و شام اصفر آفتاب
روى عدوت زرد و رخ دوستان تو * سرخ از طرب چنانچه به صبح اندر آفتاب