روزى كه در درون دل من درآمدى * بيرون نكرده بود سر از خاور آفتاب
بىپرده وقت صبح بيا بر كنار بام * تا باز پس كشد سر از اين منظر آفتاب
از مهر پرتوم نفتد در خرابه روز * من در طمع كه شب بكشم در بر آفتاب
بى روى تو علاج خمارم نمىكند * شب تا به روز اگر دهدم ساغر آفتاب
باور ز بخت تيره ندارم وصال تو * آرى كسى به شب نكند باور آفتاب
ماه چهارده ننمايد ميان شب * زين گونه خوش كه روى تو از عنبر آفتاب
من تيره روز گشتم و ناسور زخم دل * تا شد ترا مصاحب مشك تر آفتاب
قد تو سرو و زلف تو سايه رخ تو مهر * سايه به پاى سرو و ترا بر سر آفتاب
انصاف اگر ترازوى عدل آورد به كف * باشد ز ذره پيش رخت كمتر آفتاب
مهر فلك كه پرورش لعل مىدهد * شرمنده شد به عهد تو جانپرور آفتاب
گلبن به سعى مهر برآرد به بوستان * قد تو گلبنى است كه آرد بر آفتاب
جز زلف و كاكلت كه ز سايه دهد نشان * از پاى تا سر تو بود يكسر آفتاب
يك آفتاب نيست كه از رشتهء ميان * پيوسته است حسن به يكديگر آفتاب
برگ گل است و شكر مصرى نگار من * از لعل حقهاى كه نهاده در آفتاب
گر نه پى صلاح دل دردمند ماست * مىپرورد براى چه گل شكر آفتاب
در محفلى كه شمع رخت جلوه مىنمود * پروانهوار مىزند آن جا بر آفتاب
شادم كه ريخت در وى اگر پير ميفروش * ذرات خاك ميكده شد اكثر آفتاب
اين دل نبود قابل فيضى و گرنه ساخت * از ريزههاى سنگ بسى گوهر آفتاب
چندان كه باخت نرد تكاپو درين حصار * بيرون برفت مهرهاش از ششدر آفتاب
هر روز مىنهد به زمين روى تابناك * گويا به بوى عاطفت داور آفتاب
جوياى كوى كيست كه در طى اين بروج * هر روز مىرود به ره ديگر آفتاب
تا ره برد به خاك در شحنهء نجف * گردد در آسمان ز پى رهبر آفتاب
زين گونه بر سپهر برآمد ازين كه داشت * بر جبهه داغ بندگى حيدر آفتاب
بس تفته است و سوخته چندان عجب مدار * افتد اگر به پاى شه كوثر آفتاب
آن سرورى كه بهر نمازش ز باختر * آورد باز معجز پيغمبر آفتاب
آن صفدرى كه كسب ظفر تا كند ازو * شايد به مهچهء علمش پيكر آفتاب
لرزد به خود هنوز برين قلعهء بلند * زان دم كه كند شاه در از خيبر آفتاب
سر در نياورد به فلك گر بياورد * بهر كمينه چاكر او مغفر آفتاب