بار غمست بر دل و جان يار زشت رو * داغى بود به كيسهء دل مهر پر دغا
باشد ز ديو غمزه ، ز دد عشوه جان گسل * غنج و دلال غول بود طرفه خوش ادا
خون شد دلم ز كاوش اين قوم پر گزند * تنگ آمدم ز صحبت اين خلق جانگزا
از بس گزيدهام ز رفيقان بد گهر * گويا كه هست سايه مرا در پى اژدها
از بس كشيدهام ز دغا پيشگان خطر * وز بس كه ديدهام ز دغل سيرتان خطا
ديگر نمىشود دل رم خورده رام من * طبعم كند ز سايهء خود وحشت اقتضا
مىبينم آسمان و زمينى بسى عجب * خلقى در آن ميان همه در ظلمت عما
دل بىفروغ و سينه پر از جهل و ديده كور * نه ز ابتداى كار خود آگه نه ز انتها
ماندم عجب ز كج روشىهاى آسمان * كردم صدا كه فاعتبروا يا اولى النها
ياران حذر كنيد ازين چرخ سفله دوست * اى دوستان كناره ازين دهر فتنهزا
اى عمر تا به كعبهء كويش رسيدنم * من بندهء وفاى تو ، گر مىكنى وفا
خاكم به سر كه روضهء رضوان طلب كنم * گر كام دل برآيد از آن خاك دلگشا
آيينهدار دوست شود چشم جان من * روشن كنم چو ديده از آن روح توتيا
هر چند عرض شوق نهايتپذير نيست * در حضرتت كنم به همين مطلع اكتفا
* * *
باشد ز شوق طوف تو اى كعبهء صفا * سرگشتگى مدار غبارم چو آسيا
گردى ز آستان تو يا مبدى النعم * چشم اميدوار مرا منتهى الرجا
سر كى فرود آيدم الا به طوق تو * لالاى كمترين توام خالص الولا
بر جبهه داغ بندگيم بر تو روشنست * اى آفتاب پيش ضميرت كم از سها
پرواى آفتاب قيامت نمىكنم * در سايهء لواى تو يا صاحب اللوا
شرح محامدت كه از آن قاصرست عقل * كلك زبان بريدهء من چون كندادا
شاها تويى كه از كرمت خاطر حزين * دارد ز خوشدلى به رخ صبح خندهها
هر صبحدم به صيقل مهر تو آسمان * آيينهء ضمير مرا مىدهد جلا
اكنون هماى صبح سعادت گشود پر * دل مىپرد به بال دعاهاى بىريا
كامى كه هست از تو طلب مىكند دلم * چون ذات تست واسطهء رحمت خدا
باشد دوام وصل تمناى خاطرم * اذليس عند ربك صبح و لا مسا
ديگر اميد آن كه دهى سرفرازيم * گردد سرم ز سجده به خاك تو عرش سا
خواهم كه بطلبى من آواره را ز لطف * اى من سگ درت به كجا آرم التجا