برآر دست به درگاه حق كه تا هر ماه * كشد هلال از اين سقف زرنگار انگشت
كند گشايش كار محب شاه بود * چو شانه در كف ايام بىشمار انگشت
به گاه عقدهگشايى خصم او بادا * بريده چون صدف از دست روزگار انگشت
در مدح على بن ابى طالب ( ع )
اى زر افشان پنجهات پيوسته همچون آفتاب * وى دل و دست تو از جود و كرم بحر و سحاب
موكب جاه ترا چون توسن چرخ آمده * آفتاب و ماه نو آن طبل باز و اين ركاب
بر تو ختم است از جهانداران جهاندارى كه تو * هم به تدبير آسمانى هم به شمشير آفتاب
دست احسان تو از ريزش نياسايد دمى * اى سخايت بىشمار و اى عطايت بىحساب
همچو مهر و مه دو كف دارى كه در دامان خاك * آن زر خالص فشاند دم به دم اين سيم ناب
گويد ار با كوه از قهرت سخن گو يك سخن * ور كند با بحر از حلمت مخاطب يك خطاب
كوه چون ريگ روان ريزد فرو از يكدگر * بحر چون آب گهر آسوده گردد ز انقلاب
داد مظلوم ار چنين گيرى ز ظالم بعد از اين * مىشود آسودهتر ز آسودگان مهد خواب
شيشه از خارا و نخل از تيشه و شمع از نسيم * خار از آتش خرمن از برق و كتان از ماهتاب
آنچه باشد لازم فرمانروايى آمده * در تو جمع اى كامجوى كامكار كامياب
در سخاوت حاتمى در معدلت نوشيروان * در شجاعت رستمى در سلطنت افراسياب
اى كه با مظلوم و ظالم ز اقتضاى مهر و كين * جمله لطف و مرحمت باشى همه خشم و عتاب
بسكه در عهد تو عالمگير شد اين رسم و راه * وقت آن باشد به گيتى كز سكون و انقلاب
كشور ويران عدل و خانهء آباد ظلم * آن چو اين آباد و اين مانند آن گردد خراب
روز و شب در كوه و صحرا فارغ و آسودهاند * وحش و طير از لطفت اى زورآوران را پنجه تاب
گوسفند از گرگ و گور از ضيغم آهو از پلنگ * صعوه از شاهين و كبك از باز و گنجشك از عقاب
خلق را در كام كام و ساغر مينا شود * نيش نوش و خار گل زهر انگبين و خون شراب
بسكه چون باد بهارى از دم جانبخش تو * برگ و بار آورد هر نخلى درين باغ خراب
وقت آن آمد كه گردد عالم فرتوت را * آخر دوران پيرى اول عهد شباب
گاه ريزش چون برون آرى دو دست از آستين * اى ز گوهر ريزى ابر كفت دريا سراب
باشد آن تاج و كمر چون موج دريا بىشمار * ريزد اين لعل و گهر چون ريگ صحرا بىحساب