كه دم به دم گزدم آن چنان كه پندارى * ز خلقهاش بودم در دهان مار انگشت
حساب خارى غربت اگر كنم چه عجب * كه در شمارهء آن ماندم ز كار انگشت
كسى مباد جدا گردد از وطن كه ز كف * بريده چون شود افتد ز اعتبار انگشت
به جز از اين كه رساندم به بند برقع او * براى عقده گشودن من فكار انگشت
سزاى من كه به كف در گرفته چون شمعم * ز تاب عارض آن آتشين عذار انگشت
به كار خويش فرو مانده و خجل باشم * چنان كه از گرهء سخت شرمسار انگشت
علاج عقدهء دل چون كنم كه همچو صدف * به كف نباشدم از بخل روزگار انگشت
بود ز حيرت آرام ظاهرم هر چند * هميشه بر لب چرخ ستم شعار انگشت
ز بيم حادثه دايم به سينهء من دل * به لرزه است چو در دست رعشهدار انگشت
از آن زمان كه ز كف دامن تو دادم شد * چو شمعم از تف اين داغ شعله بار انگشت
به رنگ شاخ گل آن گل به باد داد مرا * درين حديقه ز سر تا به پاست خار انگشت
كشد زمانهام و من به زير رايت اه * كشيده از پى اقرار عشق يار انگشت
چو مجرمى كه كند گاه قتل خويش بلند * پى اداى شهادت به پاى دار انگشت
چه حكمتست كه بهر گشاد عقدهء من * ز جاى خويش نجنبد به دست يار انگشت
گره به كار ضرور است ذره را ورنه * نبسته پنجهء خورشيد در نگار انگشت
پى شهادت رعنايى تو همچون سرو * شود بلند ز اطراف جويبار انگشت
نخواهى ار رودت سر به باد در گيتى * ز حرف خلق درين صفحه دور دار انگشت
ز زخم تير مكافات چرخ آگه نيست * نهد به حرف كسى هر كه خامهوار انگشت
چه شد كه دست من از سيم و زر تهى است و ز و * گرفته است ز ننگ همين كنار انگشت
به ديدهام مژه مفتاح گنجهاى در است * چنان كه در كف سلطان كامكار انگشت
محيط جود على ولى كه در كف اوست * مثابه بر لب ابر گهر نثار انگشت
شهنشهى كه به گهواره ساخت در طفلى * براى كشتن اژدر چو استوار انگشت
به دست رستم دستان به زير خاك خورد * هنوز پيچ و خم از غيرتش چو مار انگشت
شهى كه در چو ز حصن حصين خيبر كند * وز آن تلاش نماندش به كف ز كار انگشت
پى نمودن فتحش به هم برآوردند * فرشتگان همه زين نيلگون حصار انگشت
دلاورى كه پى رزم مىنهاد به چشم * در آن نفس كه به فرمان كردگار انگشت
به تيغ بود كجا حاجتش كه مىافراخت * گه جدل به كفش پنجه ذوالفقار انگشت
مبارزى كه ز نيروى دست و بازويش * به لب گرفته سپهر ستيزه كار انگشت