تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
علم به سنگ چو در روز رزم خيبر شد * فرو ز قوت سرپنجه‌اش چهار انگشت
براى بخشش خاتم كه در ركوع چو موج * از آن به بحر كفش گشت بىقرار انگشت
كه بود خاتم اگر خاتم سليمانى * به دست جودش ازو بود زير بار انگشت
همين نداشت به دست شجاعتش همه عمر * پى لواى ظفر وقت كارزار انگشت
پس از وفات برآورد دست خود ز ضريح * به قتل مرّه چو شمشير آبدار انگشت
پى نگاشتن وصف جودش ار آرند * به رنگ خامه به گردش سخن نگار انگشت
عجب مدار كه ننهاده نقطهء جودش * طلاى ناب كف و سيم شاخدار انگشت
پى طپانچه زدن چون به روى دشمن او * فراهم آورد از قهر روزگار انگشت
عجب مدار كه چون دست مالكان جحيم * فشاندش همه اخگر كف و شرار انگشت
كف گداى در او گهر فشان سازد * به هر كجا چو رگ ابر نوبهار انگشت
فتد ازو به كف هر كه قطره‌اى چه عجب * گرش محيط شود دست و جويبار انگشت
چو روشن است كه مهرش به حشر نگذارد * برآورد كف مجرم به زينهار انگشت
اگر محبت او دارد از ندامت جرم * كزو براى چه ديگر گناه‌كار انگشت
مرا كه بسته به كف آب و رنگ مدحت او * به رنگ خامهء شنجرف در نگار انگشت
رسيد وقت كه از غيبت آيمش به حضور * به چشم اهل حسد كرد آشكار انگشت
زهى به دست تو مفتاح هر ديار انگشت * كليد فتح جهانت چو ذوالفقار انگشت
تويى كه چشم گشايى ز كف چو در كف تو * درآيد از پى ريزش به خار خار انگشت
بدان صفت كه روان كرد بهر قافله آب * محمّد عربى از ميان چار انگشت
كنون نه حكم پذيرت بود زمانه چنان * كه دست اهل قلم را به وقت كار انگشت
كه از الست براى قبول فرمانت * نهاده چون مژه بر چشم روزگار انگشت
به كار بستهء اهل جهان گره نگذاشت * ز بسكه در كفت اى مرحمت شعار انگشت
به دست عقده‌اى ار تا ابد بود چه عجب * به دست عقد گشايان در انتظار انگشت
برآوردند به زنهار دوستانت چند * ز آتش ستم خصم شمع‌وار انگشت
براى دفع مخالف ز آستين وقتست * شود پديد ترا دست و آشكار انگشت
شها منم كه به دستم ز فيض مدحت تو * چه شاخ گل همه گل آورد به بار انگشت
ز فقر عقدهء سختى به كار من زده چرخ * كزوست ريش مرا ناخن و فكار انگشت
تو باز كن گرهم را كه نيست كارگشايى * مرا چو شانه يك انگشت از هزار انگشت
رسيد وقت دعا ساز نغمه را مشتاق * از اين زياده چو مطرب مزن به تار انگشت
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 166 | ابوالقاسم رادفر