تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
روزگار وى جمع آورى نشده و پس از مرگش شعراى نامى هم عصر وى مانند هاتف و صهبا و آذر ، دست به كار جمع‌آورى آن شدند و كم و بيش آنچه برايشان مقدور بود در ديوانى به نام ديوان مشتاق گرد آوردند . مقبرهء مشتاق در تكيهء شيخ زين الدّين در اصفهان است . « 1 »

در مدح على بن ابى طالب ( ع )

ز بسكه مانده در آن طرّه‌ام ز كار انگشت * چو شانه نيست كفم را به اختيار انگشت
پى گشايش اين عقده‌هاى غم كه مراست * به هم كنم ز براى چه دست يار انگشت
كه وا نمىشود از صد يكى گرم باشد * هزار دست و به هر دست صد هزار انگشت
خبر ز مرگ ندارند غافلان ور نه * چو رهنما كه برآرد به رهگذار انگشت
پى نمودن راه عدم به خلق زمين * بلند كرده ز شمع سر مزار انگشت
مرا جدا ز تو نگذارد ار چه ياد وصال * كه از فراق برآرم به زينهار انگشت
كجاست لذت پستان دايه‌اش هر چند * ز شوق شير مكد طفل شيرخوار انگشت
گشاد عقدهء خود جز ز گوشه گير مجوى * چو شانه كرد گران راست بىشمار انگشت
گره‌گشا به ميان نيست مصلحت جايش * از آن ز بحر كف افتاده بر كنار انگشت
گذشته ماه صيام آن قدر چه مىخواهى * به رعشه در كف من ساقى از خمار انگشت
اشاره‌ايست پى گردش قدح كه نمود * هلال عيد از اين نيلگون حصار انگشت
گشودن گرهى چون ز ضعف نتواند * به صد تلاش ز دست من فكار انگشت
چو نقش پنجه كه جا بر زمين كند غم نيست * از اين كه خاك شود دستم و غبار انگشت
به گلشنى كه خرامى تو و بلند شود * پى نمودن قدت ز هر كنار انگشت
چگونه لاف رعونت زند كه اين جامه * به قد سرو بود نارسا چهار انگشت
چه نقش‌ها كه به رخسار من ز خون بندد * دمادم و نفتد هرگزش ز كار انگشت
بديده‌ام مژه را زيبد از هنر لافد * از آن سبب كه به دست رقم نگار انگشت
پى حساب گره‌هاى رشتهء كارم * به دست در حركت هم‌نشين ميار انگشت
كه از براى شمارش درين چمن بايد * به جاى برگ برآيد ز شاخسار انگشت
چه‌ام ز خاتم دولت رسد مرا كه بود * جدا ز حلقهء آن زلف تابدار انگشت
هامش
( 1 ) . ديوان غزليات و قصايد و رباعيات مشتاق ، مقدّمه ، صص بيست و بيست و چهار .
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 164 | ابوالقاسم رادفر