تجديد مطلع
جلوهات دوش كه سامان چمن مىآراست * پيش شمشاد قدت سرو نشست و برخاست
سايهء سرمه ز نامحرمى آن جا نفتد * كنج چشمت كه حرمگاه عروسان حياست
حسرت شوق به انداز گريبان نرسد * سخن عقدهگشايى تو در بند قباست
هر كه درد تو به اندازهء طاقت خواهد * پس ازان درد نبيند كه سزاوار دواست
طور او وقت تجلّى ببرد صبر از دست * ضبط دل با تو نه در حوصلهء طاقت ماست
عاشقان گرد ره وعدهء خوبان مخوريد * نامهء وصل بتان بر پر سيمرغ وفاست
اگر از راست نرنجد دل بىحوصلهام * حدّ عشق من و حسن تو كجا تا به كجاست
عشقم از هر چه توان گفت فزونست ولى * مىتوان خواست ترا درخور حسنى كه تراست
با چنين حسن مكن منع من از خواهش خويش * كه ترا ديدن و عاشق نشدن كار خداست
ابر را مايه ز درياست ولى چشم مرا * مژه ابريست كه سرمايه ده صد درياست
هر يك از ديده جدا خون دلم صرف كنند * غلطست اين كه اگر كيسه جدا كاسه جداست
پنبه در گوش نه اى گمشدهء وادى عشق * آن كه ره مىزند اين قافله را بانگ دراست
هر چه با خسته دلم غمزهء بىرحم تو كرد * نگه گوشهء چشمان تو عذر همه خواست
عمرها از تو به دل تخم وفا كاشتهام * آنچه برداشتهام حاصل ازين كشت بلاست
پختگى دل به جفاى تو نهادن بودست * آنچه مىسوزدم اكنون طمع خام وفاست
گر چه ناكام توام شادم ازين كز دو جهان * به ولاى شه مردان دل من كامرواست
شه اقليم ولايت على عاليقدر * كه بر آيات جلالش دو جهان تنگ فضاست
كبريايش چو درآيد به تجلّى صفات * وحدت از كثرت انديشه فتد در كم و كاست
خويش را در بغل قطره نهان مىخواهد * در مقامى كه كفش قطرهفشان بر درياست
بحر از خجلت دستش به عرق مىآيد * قطره را كى سر و سامان شكوه درياست
مهر در پيش رخش دست نهد بر سر چشم * ذرّه را تاب نظر بازى خورشيد كجاست
جوهر كل نگشايد گره پيشانى * تا شنيدست كه او نايب تقدير قضاست
اين خدا داند و آن نايب تقدير خدا * كفر را بر سر اين مسئله با دين غوغاست
نُه فلك نقطهء موهوم نمايد به نظر * در بر قصر جلالش كه جهان تنهاست
قدرش آن جا كه زند خيمه به صحراى ظهور * عرش را جا زادب در پس ديوار خفاست