تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
با تمناى عطاى كفش از گوهر كام * دامن فقر گرانمايه‌تر از جيب غناست
قبهء بارگه اوست كه از رفعت شأن * چرخ را در كنف سايهء ديوارش جاست
سايهء بام وى آخر به سر چرخ فتاد * بيضهء جغد ببينيد كه در ظلّ هماست
نه كنون شد شرفش قافله سالار وجود * قدرش از روز ازل سلسله جنبان قضاست
چرخ اگر كوى تو با كعبه شود مشتبهش * بى تميزيست كه نشناخته دست چپ و راست
بر در كعبهء كوى تو همان قبلهء خلق * كه درو حلقهء در حلقهء چشم بيناست
من در حلقه به گوشى زنم و در رشكم * كه به گوش فلك آوازهء اين حلقه رساست
خون لعل از رگ كان نشتر جود تو گشود * بس كه از رشك عطاى تو تپش در اعضاست
آب شمشير تو از تشنگيش نرهاند * مرض دشمن جاه تو مگر استسقاست
برق شمشير تو هر گه جهد از ابر غلاف * لشكر خصم ترا وعدهء باران بلاست
دشمن جاه ترا راه عدم گم نشود * كز دم تيغ كجت جادهء گم دارد راست
جوهر تيغ تو در بيضه سمندر دارد * زان در آتشكدهء تيغ شرر بارش جاست
شعلهء قهر خدا خصم تو در تيغ تو ديد * به يد اللّهيت اقرار اگر كرد بجاست
تا نشد تيغ تو كج راه خدا راست نشد * ابروى تيغ تو در وادى دين قبله نماست
دوستان شعلهء تيغ تو نبينند به خواب * التفات دم تيغ تو نصيب اعداست
بيضهء جوهر تيغت چو دهد جوجهء مرگ * آبش از خون سر دشمن و از مغز غذاست
وعده‌هايى كه به پيكان تو كردست اجل * نرسد تا به دل خصم تو كى گردد راست
به رسالت نرود جز به سوى سينهء خصم * بسته بر بال و پر تير تو مكتوب فناست
گو زره چشم مكن سخت كه رد نتوان كرد * سخن تير تو در حق عدو حكم قضاست
سخنش سخت اثر در دل بدخواه تو كرد * ناوك خصم فريب تو زبانش گيراست
هر دم از كوتهى بخت چرا مىنالد * سر خصمت كه به فتراك كمند تو رساست
نيزه در گوش سمند تو ندانم كه چه گفت * كه جدا هر سر موييش به شوخى برخاست
آن سبكرو كه چو در ديده نهد پا گويى * كه در آيينهء دل صورت جان جلوه نماست
گرم سيرى كه چو گردن به عنان بار نهد * آنچه بر خاطر گردش نرسد باد صباست
شوخ چشمى كه ز آسيب تنك چشمى او * دست بر پشت وى آن كس كه رسانيده فناست
ندهد تن به تماشا كه چو آهوى نگاه * مژه تا بازگشايى ز نظر ناپيداست
توسن عمر اگر سرعت ازو وام كند * خضر را عمر ابد مايهء يك عهد صباست
مضطرب چون نشود گاه سبك‌خيزى او * سُم او خاره و ميدان فلك پر ميناست