در چمن بس كه نسيم تو كند غارت هوش * نفسى بوى گل از جا نتواند برخاست
حسن را اين همه سامان كه ز روى تو فزود * بر پريشانى گل گريهء شبنم بىجاست
سرفرازى ز قدت رتبهء ديگر دارد * سرو و شمشاد گر از پاى نشينند رواست
خاطرم جمع شد از دغدغهء مرهميان * كه سر زلف تو بر داغ دلم غاليه ساست
نمك زهر به زخم جگرم باد حرام * حسرتش گر نه به شمشير تو خميازه گشاست
گيسوى حور كند جذب به تقريب عبير * گر غبارى ز سر زلف تو در خاطر ماست
در سر كوى تو كارش همه شب قطره ز نيست * اشك را گر چه ز خون جگرم پا به حناست
شده عمرى كه ز كم مايگى خون جگر * قسمت اشك من از آبلههاى كف پاست
بس كه افتادهء كوى تو شدم رشك برم * به غبارى كه ز راه تو تواند برخاست
طبع شوخ تو گر از مطلع اول نشكفت * مطلع ديگرم از پردهء دل جلوه نماست
تجديد مطلع
در چمن پيش لبت وانشد ار غنچه رواست * كه ز سامان جمال تو چمن تنگ فضاست
مىتواند به دلم شيوهء استغنا داد * آن كه سر تا قدمت را به تغافل آراست
دلبران عذر ستم خود طلبند از عشاق * تو جفايى كه كنى عذر مرا بايد خواست
مىتوان چارهء ناز تو به استغنا ليك * نگذارد به خودم دل ، چه كند عشق بلاست
مايل جنگى و از طرز نگه معلومست * تشنهء خونى و از رنگ تغافل پيداست
رو ترش كردنت از ناز برد غصه ز دل * گره چين جبينت گره عقده گشاست
نه همين حسرت پيكان تو در دل گر هست * در دل از جوهر شمشير توام آبلههاست
گفتهاى در حق من حرف رقيبست صواب * اين صوابيست كه در سر حد اقليم خطاست
جرم اگر خواستن تست گنهكار بسيست * اين قدر فرق ميان هوس و عشق كجاست
روزى از خوان غمم هيچ مكرر نرسد * كه مرا مادر طالع همگى نادره زاست
پردهء چشم گر از سرمه گشايد شايد * كه نگاه تو ز كار دل من پردهگشاست
منت نيش غمم بر دل و جان بسيارست * كه به عشق تو مرا چهرهء داغى آراست
عرض حسن تو ز تكرار مطالع غرضست * مِهر هر روز در اقليم دگر جلوه نماست