تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧

شه سرير ولايت

شه سرير ولايت على ولى اللّه * كه مىكند به كفش كار ذوالفقار انگشت
ايا شهى كه بود گلستان همّت را * كف تو گلبن احسان و شاخسار انگشت
برد به پايهء قدر تو آسمان حسرت * گزد ز حيرت جاه تو روزگار انگشت
به كشورى كه سپاه تو رو نهد چون سيل * ز گرد باد برآرد به زينهار انگشت
ز ذوق عهد تو خيزد صداى چينى ازو * ز برق ابر زند چون به كوهسار انگشت
ز فيض بخشى عهد تو خوبرويان را * چو سرخ بيد برآرد ز خود نگار انگشت
كف نوال تو درياى همّتست و ازو * بود روانه به هر سو چو جويبار انگشت
نسيم از آتش قهرت خبر به گلشن برد * بود به رعشه ازان در كف چنار انگشت
به زير سر چو نهد دست دشمنت در خواب * شود براى سرش نيزه لاله‌وار انگشت
چنان محيط كفت در سخا تلاطم كرد * كه همچو موج ازو رفت بر كنار انگشت
پى اطاعت راى تو تا نهد بر چشم * دميده پنجهء خورشيد را هزار انگشت
به خاك كشتهء تيغ تو شمع كى باشد * به زينهار برآورده از هزار انگشت
بود ز مايهء بحر كف تو در عالم * گهر فشان چو رگ ابر نوبهار انگشت
به انقياد ضمير تو گر نهد بر چشم * برد ز ديدهء اعمى برون غبار انگشت
محبّت تو دم مرگ دستگير بود * چنان كه اهل هنر را به وقت كار انگشت
از اين كه مدح ترا مىكند به صفحه رقم * به عضوهاى دگر دارد افتخار انگشت
به سر چو تاج خروسست جاى پنجهء من * ز بس گرفته ز مدح تو اعتبار انگشت
همان به صفحه ثناى ترا رقم سازم * به دست اگر شودم خشك خامه‌وار انگشت
ز گرد باد شد از روشنايى مدحت * بلند در طلب من ز هر ديار انگشت
عجب كه وادى مدح تو طى تواند كرد * به سعى خامه چو طفلان نى سوار انگشت
شها منم كه بر خصم طبع من هرگز * به پشت چشم نماليده شرمسار انگشت
ز اعتراض كلامم هميشه حاسد را * خزيده در شكن آستين چو مار انگشت
ورق ز گفتهء رنگين من حنايى شد * مگر نهاده به حرف من آن نگار انگشت
به گلستان ثناى تو چون گل صد برگ * ازين قصيده به دستم بود هزار انگشت
بلندتر بود از آفتاب در معنى * رباعيم كه به صورت بود چهار انگشت
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 147 | ابوالقاسم رادفر