از نسيم سُمش بهار كند * گل زخم از بهار رويين تن
شعله خويى كه كرد گرد رهش * چون شرر رخنه در دل آهن
باد پايى كه گشته ميخ سُمش * گوهر تاج شهرت بهمن
باد خاكش به روى هموارى * آب بادش به روز رقصيدن
كى برد جان ز گردِ جولانش * شعله بر خاك مىكشد دامن
به خرامش نمىرسد وحشى * به غبارش نمىرسد جستن
بر چنان راكبى هزار درود * بر چنين مركبى هزار احسن
ذوالفقارش كه مطلع اجلست * كرده ديوان فتنه را الكن
شعله در صلب خاره آب شود * چون كشد جوهرش رگ گردن
گر به مغفر شود شكاف انداز * گر به محشر شود شكار افكن
همه جوزا شود ستارهء خصم * چاك رويد ز خاك رويين تن
دو زبانست تشنهء ايماست * كه ربايد دو سر ز يك دشمن
هر زبانش ترانهاى دارد * كه دو عالم غلام شاه ز من
اى ز قدرِ تو اوجها پستى * وى به مدح تو نقطهها الكن
در دو عالم رفيع منزلتى * سايهات كم مباد از سر من « 2 »
هامش
( 2 ) . كليات ميرزا جلال اسير ، صص 40 - 42 و 72 - 75 .