تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١

على ميان خدا و نبى پيامبر است

نه درخورست كه گويم بر آسمان وجود * نبى ز كوكبهء شمس آمد و ولى قمرست
على كسيست كه در عزم قرب حق جبريل * به راه مانده ازو همچو خاك ره گذرست
چه سان برابر جبريل دارم و گويم * على ميان خدا و نبى پيام‌برست
به شهر علم نبى چون عليست در چه عجب * ز جبريل گر او را ز حاجبان درست
زهى سپهر ولايت كه در ولايت‌ها * ولايت تو چو خورشيد و ماه مشتهرست
به شهر علم نبى از براى معمورى * ز معجزات تو هر يك ولايت دگرست
نشان داغ وفايت به سينهء احباب * به دفع تير حوادث نمونهء سپرست
سر سرافكن تيغ تو در تن بدرگ * به خون فاسد طغيان كفر نيشترست
ز ذوالفقار تو و دلدل تو دشمن و دوست * بر اسم پى روى و سركشى به نفع ضرست
به دلدلت بود آن دال دال سوى نجات * به ذوالفقار تو آن ذال ذال الحذرست
ز تيغ تو جگر دشمنان همه شده خون * به عزم دشمنى تيغ تو كه را جگرست
اگر به ملك جهان دل نداده‌اى چه عجب * تو شاهبازى و اين صيد صيد مختصرست
فضاى ملك عبوديت تو صحرا نيست * كه همچو طاير قدسش هزار جانورست
هواى بندگى درگه تو فايده‌ايست * كه صد خليل به ادرار ازو وظيفه خورست
كسى نيافت به قدر تو در صف عزّت * قضا كه انجمن آراى محفل قدرست
گلى نديده به رنگ تو در بهار وجود * صبا كه چهره گشاى عرايس زهرست
هزار شكر كه در سلك خادمان توام * همين سعادت من بس كه قدرم اين قدرست
شها به لطف نظر كن همين كه با چه كسان * مرا به قوّت مدح تو دست در كمرست
گرفت كاتبى اين راه حيرتى از پى * قدم به رسم تتبع نهاده بى سپرست
ميان اين دو سخن هست گفتهء من حشو * چرا كزان دو يكى رو يكى چو آسترست
درين لباس حد نظم من معيّن شد * كه گر بود ز يكى زير از يكى زبرست
فضوليم من و كارم گنه اگر زين كار * كشم به عذر زبان عذرم از گنه بترست
اميد هست كه بد گو مرا معاف كند * چو هرز مدح تو از هر ملامتم مقرست
هميشه تا به مكافات خير و شر به جهان * اميد و بيم به دو نيك جنّت و سقرست
خوشم بدين كه هميشه ز قرب تو حاصل * طواف كعبه مرا بى مشقّت سفرست