كى دهند اهل محبت نعم لطف ترا * كه ستانند عوض ، مايدهء باغ نعيم
شبهتى نيست در اين واقعه كاصحاب بهشت * « منّ و سلوى » بفروشند به زقّوم جحيم
اى كه با نسبت سير فلك عزم تو چرخ * بى نصيب از حركت آمده چون حلقهء ميم
آسمان نهمين حصر شكوه تو كند * در ميان گيرد اگر دايره را نقطهء جيم
طمع گوشهء چشم است مرا از تو و بس * ورنه مستغنيم از مال و منال و زر و سيم
زدهام پاى به عيش دو جهان از همّت * ز آن ندارد به دلم دست ، چه امّيد و چه بيم
شكر للّه كزان جمع نيم گر چه ز من * همه افعال قبيح آمد و اعمال ذميم
كه به صد حيله كنم راه اگر در بزمى * دلم از غصه شود همچو دل پسته دو نيم
كز چه معنى كنم از سفله نهادان تأخير * وز چه بر صدر نشينان ننمايم تقديم
عرفى اين طول سخن چيست به آهنگ دعا * دست بردار به درگاه خداوند كريم
تا شود منبسط از بذل درم طبع سخن * منقبض باد دل خصم تو چون دست لئيم
على ولى معدن كرم
سلطان دين وصى نبى قهرمان شرع * شاه نجف على ولى معدن كرم
آن واهب النعم كه ز داوود نطق او * نشنيد گوش آز به جز نغمهء نعم
اول به آب چشمه كوثر وضو كند * جبريل گر به خاك جنابش خورد قسم
عزم طواف كعبهء ز كويش چنان بود * كايند از براى تيمّم برون ز يم
اندوزد از عبادت يزدان عدوى تو * اجرى كه برهمن برد از طاعت صنم
از قدر خواستم كه فلك خوانمش ، قضا * گفت اى برى ز شيوهء تمييز مدح و ذم
او را سپهر گويى و اين ننگرى كه هست * او منبع عطوفت و اين مصدر ستم
مشاطهء ولايش اگر زيب گر شود * ز اعجاز عيسوى كند آرايش صنم
اى طوف بارگاه تو پيرايهء شرف * وى دودمان جاه تو همسايهء قدم
در باغ فطرت تو مسيحا چو يك نسيم * در فوج حشمت تو سليمان چو يك خدم
مست غرور كرد عروسان خلد را * دعوى باغ لطف تو با روضهء ارم
هرگز زمين رزم تو از خون نگشت خشك * از بس كه خنجر تو رسانيد نم به نم