تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
غنچه از نسبت سحبان به سخن عار كند * گر كنم طرز سخن باد صبا را تعليم
در پذيرد ز دمم صورت ديوار ، حيات * مايهء فطرت از او وام كند فهم حكيم
آن خردمند حكيمى كه به سبّابهء عقل * گيرم اندر حرم جوهر گل نبض سقيم
چون به بازيچه شوم ملزم ارباب كلام * خنده جوهر فرد است دليل تقسيم
هر نفس قافله‌اى در دلم از عالم عقل * مىرسد جنس متاعش همه عجز و تسليم
زهر خندى كند از چشمهء طبعم به بهشت * در دكان حلاوت نگشايد تسنيم
با چنين رتبه كه مىگويم هجويست مرا * بسكه انصاف بود فانى و ادراك عديم
با من از جهل معارض شده نامنفعلى * كه گرش هجو كنم اين بودش مدح عظيم
كه به صد قرن دگر امر بديهى نكند * عقل اوّل به براهين مبينش تفهيم
هيچ زين گونه دلم را نبود گرد ملال * گر چه اين واقعه بسيار عذابى است عليم
زان كه از مشك سخن شاه دم استشمام * حالت جمله كند منكشف از لطف عميم
دوش بر دوش نبى در شرف ذات على * كه عديم است عديلش چو خداوند كريم
آن كه با مرتبه همت او اوج حضيض * آن كه با نازكى طبع وى انديشه جسيم
آيد از دور چو سيلاب سياهى به نظر * متأثر شود از برق عتابش چو نسيم
اى كه نسبت به جلال تو هم از بىادبى است * كه فلك نام شكوه تو برد با تعظيم
خانه زاد خردش جوهر اول با وى * گفت كاى دانش من در بر علم تو سقيم
حرفى از مصلحتى گويم و از من بپذير * اين سخن گر چه به راه ادب افتاده ذميم
جاه را پايه بيفزاى مبادا كه قضا * زندش طعنه به همسايگى عرش عظيم
چشم اعمى شود از رأى تو گر نورپذير * به نظر نقطه موهوم نمايد تقسيم
چشم اشهل به صف ديده احول گردد * گر حسام تو نگاهش بشكافد به دو نيم
گرم رفتار به حدى است كه دود انگيزد * گر رود مركب خوش كام تو بر سطح نسيم
گر به عمان نگرد رأى تو در بينايى * نايب مردمك ديده شود درّ يتيم
گر به عصر ابد انجام تو سنجند به طول * به ميانش نرسد سلسله عهد قديم
آن كه از روضه لطف تو شود فيض پذير * كه بود غيرت فردوس ز بس ناز و نعيم
گر به شمشير سياست به دو نيمش سازند * نشود تا ابدش سلب حيات از هر نيم
هر كه را ضربت گُرز تو درآيد به ضمير * در بدن‌ها شود از سايه او عظم رميم
اى كه در عالم اجسام ، حكيمانه اگر * دفع افساد عوارض كنى از لطف عميم
گفتگويى كه بتان را به نگه مىباشد * بيشتر از دل عاشق شنود گوش صميم