تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
فاتح خيبر كه گر بودى زمين را حلقه‌اى * در زمان كندى و افكندى در اين فيروزه بام
قاتل عنتر ، كه بريكران ، چو مىگردد سوار * مىفرستد خصم را سوى عدم در نيم گام
خواجهء قنبر كه هندوى كُميتَش ماه را * خوانده چون كيوان ، غلام خويش بَدرَش كرده نام
داور محشر ، كه تا ذاتش نگردد ملتطف * بر خلايق جنّت و دوزخ نيابد انقسام
ابن عم مصطفى بحر السّخا بَدر الدُجَى * اصل و نسل بو البشَر ، خير البشر كهف الانام
از تقدّم در امور مؤمنان نِعم الامير * وز تقدّس در صَلوة قُدسيان نِعم الامام
آن كه گر تغيير اوضاع جهان خواهد ، شود * شرق مغرب ، غرب مشرق ، شام صبح و صبح شام
وان كه گر جمع نقيضين آيد او را در ضمير * آب و آتش را دهد با هم به يكدم التيام
آب پيكانش ، گر آيد در دل عظم رميم * از زمين خيزد كه سُبحان الَّذى يحيى العظام
پشت عصيان را به ديوار عطايش اعتماد * دست طاعت را به دامان قبولش اعتصام
گر نبودى صيقل شمشير برق آيين وى * مىگرفت آيينه اسلام را زنگ ظُلام
ور نكردى مِهر ذاتش ، در طبايع انطباع * نور ايمان را نبودى در ضماير ارتسام
اى كه هر صبح از سلام ساكنان هفت چرخ * بارگاهت مىشود از شش جهت دار السّلام
وى بهر شام از سجود محرمان نُه فلك * هست قَدر و احترامت ثانى بيت الحرام
گر نبودى رايض امرت ، به امر هيچكس * توسن گردن كش گردون ، نمىگرديد رام
ور نكردى پايهء عونت ، مدد افلاك را * اين رواق بى ستون ، ايمن نبود از انهِدام
آب دريا ، موج بر گردون زدى ، گر يافتى * قطره‌اى از لجّه قَدر تو با وى انضمام
بس كه دست انتقام ، از قوّت عدلت قويست * لاله رنگ از خون شاهين است چنگال حمام
از ائمّه ذات ممتاز تو ، ممتاز آمده * آن چنان كز اشهر اثنا عشر شهر صيام
اى مقالت مثل ما قالَ النَبى ، خَير المَقال * وى كلامت بعد قرآن مبين ، خير الكَلام
من كجا و مدحت معجز كلامى ، همچو تو * خاصه با اين شعر بى پرگار و نظم بى نظام
سويت اين ابيات سست آورده و شرمنده‌ام * زان كه معلوم است نزد جوهرى قدر رخام
ليك مىخواهم به يُمن مدحتت پيدا شود * در كلام « محتشم » اى شاه گردون ، احتشام
زور شعر كاتبى ، سوز كلام آذرى * گرمى انفاس كاشى حدّت ابن حسام
حاصل از اكسير لطف چاشنى بخشت شود * طبع نامقبول من ، مقبول طبع خاص و عام
يك تمنّاى دگر دارم كه چون در روز حشْر * بر لب كوثر بود لب تشنگان را ازدحام
زان ميان ظِلّ ظَليلَم بر سَر اندازى ز لطف * وز شراب سلسبيلم جرعه‌اى ريزى به كام
مدّعا چون عرض شد ساكت شو اى دل تا كنم * اختيار اختصار و ابتداى اختتام