هر كه را باشد حصارى جز پناه مرتضى * بشكند دست ولايت گر حصار خيبر است
پا به دوش مصطفى بهر شكست بت نهاد * پايهء قدرش نگر كز هر دو عالم برترست
در شب جان باختن بر جاى احمد تكيه كرد * زان كه جاى مصطفى هم مرتضى را درخورست
شاهى ملك جهان او را سزد كز روى قدر * هر گداى آستانش صد عزيز و قيصر است
پيش لطفش هشت جنت واديى باشد سراب * نزد قهرش هفت دوزخ تودهء خاكسترست
عالم علم نهان كاندر دبيرستان او * تختهء تعليم طفلان قصهء خير و شرست
تا جهان بودهست بود و تا جهان باشد بود * زان كه نفس كاملش و اصل به حىّ اكبرست
از خطاكارى كسى كز مهر او بويى نبرد * گر همه آهوى مشكين است از سگ كمترست
سينهء ناپاك بد مهرى كه در جان و دلش * جاى شاهنشاه مردان نيست جاى خنجرست
گر ز دشت ارژن و سلمان كسى ياد آورد * آب گردد زهرهء او گر همه شير نر است
هر كه را كين غلامان على در دل بود * گر برادر باشدم گويم گناه مادر است
گر ز روى مقبلى قنبر غلام شاه بود * من سگ آن بختيارم كو غلام قنبر است
يا امير المؤمنين آنى كه گر گويد كسى * نيست جز حب تو ايمان مؤمنان را باور است
هر كه نبود ميوهء حب تواش چون چوب خشك * آتشش بايد زدن گر خود همه عودتر است