در منقبت امير المؤمنين على ( ع ) گويد
اى جان همه جانها روح القدسى گويا * پنهان ز نظر اما در ديدهء جان پيدا
در مكه و در يثرب شاهنشه ذو موكب * در مشرق و در مغرب خورشيد جهان آرا
عيسى فلك رتبت موسى ملك همت * دانا به همه حكمت در علم نظر بينا
هم مهدى و هم حارث بى ثانى و بى ثالث * در علم نبى وارث عالم به همه اشيا
هر كو به تو آمد كج شد از در حق مخرج * اين نكته بود مدرج در سرّ قدر حقا
از لطف تو شد مشرح معنى « انا املح » * مرغان اولى اجنح در گلشن تو پيدا
بر هر كه نمايى رخ در عرصه زند شه رخ * بنماى رخ فرخ منصوبهء ما بگشا
هر كو به تو رو آورد يا آن كه به مهرت مرد * از دست اجل جان برد در دنيى و در عقبا
آن كز تو نشد ملتذّ دوزخ شودش مأخذ * مشكل كه بود منفذ از دوزخ غم او را
شاهنشه دين حيدر شاهى كه شعاع خور * به نوشته به كلك زر منشور ترا طغرا
خورشيد جهان افروز بر تشنه لبان دلسوز * بخشندهء جان امروز ساقى جنان فردا
آيينهء عقل و حسّ گنجينهء هر مفلس * آرايش هر مجلس آسايش جان ما
اى مظهر خلق خوش گر خصم شود سركش * باد از عقب آتش در خاك تنش بادا
در حجت خاص الخاص نام تو برم ز اخلاص * تا زهره شود رقاص در اين چمن خضرا
بر جمله سجودت فرض لازم چو اداى قرض * خورشيد فتد بر ارض در سجده تو صد جا
حرفى كه نشد منقوط از داغ تو شد مسقوط * هرگز نشود مبسوط بى داغ تو دل قطعا
از هر چه شود ملفوظ ذكر تو بود ملحوظ * آنى كه شود محظوظ از ياد خوشت جانها
اى شمع همه مجمع نور همه را مطلع * هم افضل و هم اشجع هم اعلم و هم اعلا
نرگس چو شقايق داغ دارد ز حسد در باغ * كز سرمهكش ما زاغ شد نرگس او شهلا
اى در همه جا معروف از خلق و كرم موصوف * مهدى صفتى موقوف از غيب برون فرما
در قول و عمل صادق علمت به عمل عاشق * در حكمت و دين حاذق در علم و ادب دانا
بر هر دو جهان مالك و ز هر دو جهان تارك * در راه حق اى سالك سالكترى از عنقا
مهر تو به جان و دل آميخت در آب و گل * ما را همه الحاصل حاصل تويى از دنيا
هم آدم و هم خاتم خرم به تو در عالم * مقصود بنى آدم از عالم و ما فىها
ديد از تو دم كشتن بخشيدن جان دشمن * جانى همه جسم و تن روحى همه سر تا پا