دست بريده كرد درست اين غريب نيست * بخشيد سر به خصم خود اين از غرايبست
نبود عجب گر از همه شانى كند ظهور * ذات على كه مظهر كلّ عجايبست
علمش خبر دهد كه سعيدست يا شقى * از هر چه در ميانهء صلب و ترايبست
يك گام صوريش ز مدينهست تا تبوك * يك سير معنيش به ثريّا ز يثربست
در بارگاه شاهِ نجف هر صباح و شام * پروانه آفتاب و مه بدر حاجبست
امرش بر امّتان نبى دين و لازمست * مهرش به بندگان خدا فرض و واجبست
نيك اخترى كه يافت فروغ چراغ او * نزد خدا و خلق سعيد العواقبست
نسبت به طاق روضه سراى امير نحل * اين پردههاى سبز چو بيت عناكبست
خدّام شاه را ز تفِ آتشِ جحيم * پروانهء نجات و برات مواجبست
اصحاب صفّه را عوض جيفهء فنا * هر بامداد عمر ابد نزل راتبست
آن خس كه خار خار دل اهل بيت خواست * رگ در تنش به قصد چو نيش عقاربست
آن بد گمان كه با اسد اللّه كينه باخت * گو ديده باز كن كه به خواب اراتبست
ديگر مكن مناظره با غاصب فدك * او را همين بسست كه گويند غاصبست
در حيف نخل باغ جگر گوشهء رسول * از جويبار ديده روان دمعِ ساكبست
شايستهء مصيبت و رنجست ناصبى * كو دشمن امام ز حب مناصبست
زخم زبان كه هست به دل نقش فى الحجر * بر قلب رو سياه خوارج مناسبست
نور على ز ارض نجف مىرسد به عرش * باشد چراغ دل اگر از ديده غايبست
صوت نهان و معنى مقصود در حضور * جان واله مشاهده و تن مراقبست
تعداد رشحهء قلم فيض بخش او * بيرون ز جذر و مدّ رقوم محاسبست
در صورت ار نهانست به معنى بود عيان * خورشيد را چه نقص كه گويند غاربست
يك پرتو از فروغ رخش مهر لامعست * يك شعله از چراغ دلش نجم ثاقبست
ناد على چو ورد زبان ساخت متّقى * آسوده از بلا و مصون از نوايبست
دانش و بال و زهد ريا بى قبول او * گر شيخ خانقاه و گر پير راهبست
عين عليست آينهء اعتقاد مرد * روى كسى سفيد كه پاك از معايبست
زان دم كه خواست تافت بر اهل شك آفتاب * دامن به خون دل زده در چاه مغربست
ساغر ز دست ساقى كوثر كشد مدام * آن كز زلال چشمهء تحقيق شاربست
اشيا به آستين يد اللّه داده دست * چون اختيار بنده كه در دست صاحبست
اى شسته از مطالب ارباب جيفه دست * دامان شاه گير كه ذيل مآربست