تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
ز نعل دلدل صحرا نوردش تا دم محشر * صفاى مطلع خورشيد دارد مكّه و يثرب
چه باشد خارجى دور از حريم كعبهء وصلش ؟ * سگ ديوانه‌يى گم كرده راه خانهء صاحب
به صورت گر چه غايب شد به معنى حاضرست آرى * كمال شاه انجم را چه نقصان گر شود غارب
زهى چون دين لازم طاعتت بر اهل دين لازم * زهى چون فرض واجب سجده‌ات بر مرد و زن واجب
زهى نور يقينت چشمهء تحقيق را رهبر * زهى ذات وحيدت نشأة توحيد را غالب
ترا تخت خلافت جا و جن و انس در خدمت * تو بر دلدل سوار و خلق شرق و غرب در موكب
سليمان گر به تخت سلطنت مشغول دنيا شد * تو بر سجادهء دين ملك عقبى را شدى كاسب
ز نورى گر شنيد از دور موسى نكتهء وحدت * خدا خود از زبان بى زبانى با تو شد خاطب
به عمرى كرد عيسى مرده‌اى را زنده از معجز * تو كشتى خلق را و زنده كردى از دم جاذب
جهانى ديگر از نور ولايت ساختى روشن * به هر وقتى كه چون خورشيد گشتى از نظر غايب
ترا بر ممكنات آن روز واجب شد خداوندى * كه واجب ساخت تعظيمت بر ارباب خرد واجب
ترا از آستين آن جا يد اللّه آشكارا شد * كه بر سلمان نمودى دستهء گل از كف صارب
چو پيش آرد شهيد كربلا پيراهن خونين * بود رنگ قميص از خون يوسف شهرتى كاذب
سماع بزم گردون از دم سبطين زهرا دان * نه از صوت صداى ارغنون زهرهء لاعب
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 95 | ابوالقاسم رادفر