تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
بر علم نه مجلّد گردون بود محيط * لوح دلش كه حامل اين چار دفترست
بهر بيان گوهر توحيد خامه‌اش * پيوسته در محيط معانى شناورست
تا جبرييل ناد على بر نبى نخواند * ظاهر نشد به خلق خدا كو چه مظهرست
كشف ضمير و سير مقامات و طىّ ارض * بيرون ز گردش فلك و سير اختر است
گر پيش ازو عدو به نيابت رسد چه شد * اين‌ها علامت فلك سفله پرورست
شاهى كه چند بار سر خود به خصم داد * او را كجا خيال سر و ياد افسرست
اسباب زيورش عمل و دانشست و بس * آن را كه ترك زيور و اسباب زيورست
خوانده در مدينهء علمش همى رسول * دولت دران سرى كه هواخواه اين درست
ارض مقدس نجف از طيب خلق او * چون خاك كعبه آب رخ هفت كشورست
بهر عيار بوته گدازان كوى فقر * مهر على و آل چو گوگرد احمرست
بر انتقام خون جگر گوشه‌هاى او * باشد خدا گواه چه حاجت به محضرست
بس ناخوشست عيش جهان بر جهانيان * زيرا كه در پيش الم فتنه و شرست
بر آب زندگى نگشايد دهان خشك * آن را كه ديده از ستم كربلا ترست
فرقست از آن شراب كه آتش سزاى اوست * تا آب ما كه از كف ساقىّ كوثرست
باشد ميان جمع موالى و خارجى * فرقى كه در ميان مسلمان و كافرست
اى صفدرى كه شعلهء برق حسام تو * فتّاح رزم خندق و مفتاح خيبرست
از طاعت دو كون فزونتر نهاده‌اند * فضلى كه در محاربهء عمرو عنترست
سر دفتر سپاه ظفر پيكر ترا * حرف كتابهء علم اللّه اكبرست
دارد خدا ميان تو و ابن عمّ تو * سرّى كه در ميان كليم و برادرست
يك ذرّه مهر روى تو در صورت عمل * با صد هزار ساله عبادت برابرست
مهريست با خيال تو پيوسته خلق را * اين كز خيال مىنروى مهر ديگرست
كمتر ز ذرّه‌يى نتوان شد در اعتقاد * در هر كه نيست مهر تو از ذرّه كمترست
يابد ز نور صيقل مهر تو روشنى * آيينهء دلى كه ز عصيان مكدّرست
نام تو بعد نام خدا و رسول اوست * حرفى كه بر كتابهء اين هفت منظرست
در بحر كبرياى تو رفتن ز روى عقل * تمثيل آب خضر و خيال سكندرست
فقر و فناى خاك نشينان كوى تو * برتر ز جاه و حشمت خاقان و قيصرست
فرّاش آستان سراپردهء ترا * ز انجم گل چراغ و ز شب دود مجمرست
طاووس مرغزار ترا قرص آفتاب * همچون هلال يك شبه در ظلّ شهپرست