خوشحالم از تلاقى خدّام روضهات * باشد كنم تلافى عمرى كه شد تلف
رو كردهام ز جملهء اكناف سوى تو * تا گيريم ز حادثهء دهر در كَنَف
دارم توقّع اين كه مثال رجاى من * يابد ز كلك فضل تو توقيع لا تخف
مه بى كَلَف نديده كسى وين عجب كه هست * خورشيدوار ماه جمال تو بى كَلَف
بر روى عارفان ز تو مفتوح گشته است * ابواب كُنْت كَنز به مفتاح من عرف
جز گوهر ولاى ترا پرورش نداد * هر كس كه با صفاى درون زاد چون صدف
خصم تو سوخت در تب تبّت چو بو لهب * ناديده از زبانهء قهرت هنوز تف
رفت از جهان كسى كه نه پى بر پى تو رفت * لب پر نفير يا اسفا دل پر از اسف
اوصاف آدمى نبود در مخالفت * سرّ پدر كه يافت ز فرزند نا خلف
زان پايه برترى تو كه كُنه كمال تو * داند شدن سهام خيالات را هدف
ناجنس را چه حد كه زند لاف حُبّ تو * او را بود به جانب موهوم خود شعف
جنسيّت است عشق و موالات را سبب * حاشا كه جنس گوهر رخشان بود خزف
مشكل بود ز خوان نوالت نواله ياب * خر سيرتى كه ديده بر آب است يا علف
بر كشف سرّ لوْ كُشف آن را كجاست دست * كز پوست پا برون ننهادست چون كَشَف
جامى ز آستان تو كانجا پى سجود * هر صبح و شام اهل صفا مىكشند صف
گردى به ديده رُفت و به جيب صبا نهفت * اهدى الى احبّة اشرف التحف « 3 »
هامش
( 3 ) . ديوان كامل جامى ، صص 55 - 56 .