گر بود مستحقّ ز سلف يك وجود كو * باشد به حق وصى ز پى مصطفى ، على است
وز حجّت نبوّت امامت عدالتست * با عفت و شجاعت و جود و سخا على است
علم نبى همى طلبى از على طلب * كاو هست شهر علم ، درِ آن شهر را على است
نشگفت اگر ملائكه گردند مقتدى * آن را كه در مناهج حقّ مقتدا على است
هرگز جهان نبود كه در وى على نبود * بى ابتدا على بد و بى انتها على است
بودهست و هست و باشد و تصديق واجبست * زيرا كه نور ساطع ذات خدا على است
كردن بيان رفعت قدرش چه حاجتست * دانند اهل عقل كه فوق السما على است
ما عمرو و زيد را نشناسيم در جهان * ما را بس اين شناخت كه مولاى ما على است
ترك حسب بگير خود اين بس كه در نسب * داماد و ابن عمّ شه انبيا على است
از هر عطيّه كابن يمين را خداى داد * فاضلترينش دوستى مرتضى على است
دارم اميد عفو گرم هست صد گناه * بر اعتماد آن كه مرا پيشوا على است
اى دل ز تشنگىّ قيامت مترس از آنك * ساقىّ حوض كوثر دار البقا على است
دانم كه از تو باز ندارد به هيچ حال * يك شربت آب از آن كه سر اسخيا عليست « 3 »
هامش
( 3 ) . همان ، صص 39 - 40 .