خون او را تحفه سوى باغ رضوان بردهاند * تا از آن گلگونهء رخسار حورا كردهاند
آن كه طاووس ملايك پاى بند دام اوست * حرز هفت اندام نه گردون سه حرف نام اوست
باز ديگر بر عروس چرخ زيور بستهاند * پردهء زربفت بر ايوان اخضر بستهاند
چرخ كحلى پوش را بند قبا بگشودهاند * كوه آهن چنگ را زرّين كمر دربستهاند
اطلس گلريز اين سيمابگون خرگاه را * نقش پردازان چينى نقش ششتر بستهاند
مهد خاتون قيامت مىبرند از بهر آن * ديدهبانان فلك را ديدهها بر بستهاند
يا ز بهر حجّة الحق مهدى آخر زمان * نقره خنگ آسمان را زينى از زر بستهاند
دانه ريزان كبوتر خانهء روحانيان * نام اهل البيت بر بال كبوتر بستهاند
دل در آن تازى غازى بند كاندر غزو روم * تازيانش شبه اندر قصر قيصر بستهاند
عصمت احمد ز مطرودان بو جهلى مجوى * قصّهء حيدر به مردودان مروانى مگوى
معشر المستغفرين صلّوا على خير الورى * زمرة المسترحمين حيوا الوفى المرتضى
قلعه گير كشور دين حيدر درنده حى * دسته بند لالهء عصمت وصى مصطفى
كاشف سرّ خلافت راز دار لو كشف * قاضى دين نبى مسند نشين هل اتى
مالك ملك سلونى باب شهرستان علم * سالك اطوار لم اعبد شه تخت رضا
سرو بستان امامت درّ درياى هدى * شمع ايوان ولايت نور چشم اوليا
معنى درس الهى خاتم دست كرم * گوهر جام فتوت روح شخص لا فتى
مقتداى سروران ملك دين جفت بتول * پيشواى رهروان راه حق شير خدا
ديگر از برج امامت مثل او اختر نتافت * بحر در درج كرامت همچو او گوهر نيافت
ديشب از آهم حمايل در بر جوزا بسوخت * وز نفير سوزناكم كلّه خضرا بسوخت
چون نسوزم كز غم سبطين سلطان رسل * جان منظوران اين نه منظر مينا بسوخت
آتش بيداد آن سنگين دلان چون شعله زد * ماهى اندر بحر و مه بر غرفهء بالا بسوخت
چون چراغ ديدهء زهرا بكشتندش به زهر * زهره را دل بر چراغ ديدهء زهرا بسوخت
چون روان كردند خون از قرّة العين نبى * چشم عيسى خون بباريد و دل ترسا بسوخت
ديدهء تر دامن آن روزش بيفكندم ز چشم * كان نهال باغ پيغمبر ز استقسا بسوخت
بسكه دريا ناله كرد از حسرت آن تشنگان * گوهر سيراب را جان بر دل دريا بسوخت