تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
شكوه را بستم لب و بگشادم از دل جوى خون * آنچه بودم در نهان ، زى تو عيان آورده‌ام
جان درد آلود و آه سرد و چشمى اشكبار * اين همه همراهِ جسمى ناتوان آورده‌ام
اى سراپا لطف ، دريابم كه افتادم ز پاى * دستگيرم شو كه بس بار گران آورده‌ام
گر بگردانى تو روى از من كِرا روى آورم ؟ * با اميدى روى بر اين آستان آورده‌ام
آشيان در دستِ بادم ، مرغ طوفان ديده‌ام * دل به بوى گل بسوى بوستان آورده‌ام
دور از اين سرسبز گلشن هرگزم روزى مباد * آشيان اينجاست ، برگِ آشيان آورده‌ام
هر چه دارم از طفيل لطف بىپايان تست * گر لبى خاموش و گر طبعى روان آورده‌ام
گفتن و ناگفتنِ من با اشارات تو بود * بس خطا گفتم كه اين آوردم آن آورده‌ام
هم ترا مىآورم در ساحتِ قُدست شفيع * هم ترا در پيشگاه تو ضمان آورده‌ام
با كدامين آبرو از رفته‌ها عذر آورم * من كه با سرمايهء هستى ، زيان آورده‌ام
بر قبولِ خواهش دل گر مرا دستِ تهى است * دامنى پر درّ و گوهر ارمغان آورده‌ام
ذرّه‌ام پيوندم از خورشيد كى گردد جدا * نيستم ، اما ز هستيها نشان آورده‌ام