تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
از خامهء مانى نيست از نامهء ربّانى است * نقشى كه ز ادراكش از عقل فرومانى
از سبزه سراسر دشت پر اطلس مينائى * وز لاله سراپا كوه پر لعل بدخشانى
شب تا به سحر قُمرى بر سرو بنان گردد * چون مُقرى شاه دين سرگرم سخنرانى
سلطان قضا فرمان ، داراى رضا عنوان * كز درگه او رضوان راضى است به دربانى
شاهنشه دين پرور نوباوهء پيغمبر * كز طلعت او يكسر عالم شده نورانى
در وصف بود ممكن وز فعل بود واجب * واجب بود او امّا در كسوت امكانى
شِبْل 9790945 خ 0 3 خ اسد إله آن كش ضَيْغم 0890945 خ 0 4 خ شادروان 1890945 خ 0 5 خ * بدريده تن دشمن آن گونه كه مىدانى 2890945 خ 0 6 خ
هر كس كه ندارد دست امروز بدامانش * فردا گزد از حسرت انگشت پشيمانى
وجه الله باقى اوست هستى همه ظل او * ز آنروى توان گفتن هستى نشود فانى
* * *