اميدگاه « فنا » را نبوده غير دَرِ تو * تو خود به خويش فنا كن مرا ز خود برهانم
چو ره به كنه ثنايت نمىبرد سخن كس * به دوستان چه دهد دردسر فسون و فسانم
خطا سرودم و بى جا كه گشته نام شريفت * طراز 1790945 خ 0 19 خ شعر و از اين من ميان سود و زيانم
گرم تو دست نگيرى زهى فضيحت و خوارى * به پايمردى 2790945 خ 0 20 خ مهرت رواست جنس دكانم
اگر چه مور ضعيفم گشاى گوشهء چشمى * كلاه گوشه فراتر بر از سهيل 3790945 خ 0 21 خ يمانم
مدد نماى و روان كن همى سفينهء همت * هنر فزاى و به ساحل ز بحر غم برسانم
ببين اسير نوايب 4790945 خ 0 22 خ دل شكستهء زارم * عطا نماى خلاصى ز جور دور زمانم
هزار لعنت حق بَر روان زادهء 5790945 خ 0 23 خ هارون * كه از غم تو زد آتش بجسم سوخته جانم
سبك ز كوى تو رفتم شها به ناله و افغان * به دل نهاده ز هجران سپهر ، بار گرانم
بخوان دوباره به خويشم كه من دوباره بخوانم * كشيد قايد توفيق سوى طوس عنانم
* * *