بىدست 4001945 خ 0 19 خ پختدار شفاى كرامتش * عقل سپهر پير به صد درد مبتلاست
زين آسياى چرخ نجنبد بناى عشق * چرخ آسيا و عشق ولى قطب 6001945 خ 0 20 خ آسياست
شب نيست در طلوعش باشد تمام صبح * خورشيد اين ولايت بر خطّ استواست
از عقل تا هيولى مألوه 7001945 خ 0 21 خ سرّ اوست * كز بندگى به خوان الوهيّتش صلاست
شمس سپهر سايهء خورشيد مطلقست * او كيست آنكه صاحب اين صفّه صفاست
آب بقا ز خضر 8001945 خ 0 22 خ مجو از رضا طلب * خاك در رضاست كه سرچشمهء بقاست
حاجى رود به كعبه و من در طواف دوست * در خلوتى كه آن حرم خاص كبرياست
آن كعبهء مجاز بود با ريا و كبر * اين كعبهء حقيقت بىكبر و بىرياست
تا چند در غطائى بفزاى بر يقين * خاكستر مكاشف حق كاشف غطاست
در ختم انبيا بود آنچ از خداى سر * در خاتم ولايت از ختم انبياست
نه آسمان بهيكل پرگار مستدير 9001945 خ 0 23 خ * بر دور اين حرم كه چنو نقطه پابجاست
امر تمام هستى از غيب تا شهود * در كفّهء كفايت سلطان اولياست
ذات قديم يم گهريم صفات ذات * گنج آن برد كه مقتدر غوص و آشناست
روشنگر مجالى كثرتگه ظهور * خورشيد واحديّت از مغرب خفاست
اى آفتاب بر شده تا آسمان غيب * تو آفتاب غيبى و هفت آسمان هبا 0101945 خ 0 24 خ ست
اى وحدت وجود كه چندين هزار جود * از فيض اقدس تو به اعيان ما سواست
فوق محدد 1101945 خ 0 25 خ از تو پر از ما سوى تهيست * برهان اينكه لا خلاء استى و لا ملاست
عشق تو و مساوى 2101945 خ 0 26 خ آن شعله اين سپند * حب تو و معاصى آن برق و اين گياست
نعماى تست هر چه به نه سفره بر طبق * آلاى 3101945 خ 0 27 خ تست آنچه زده پرده بر ملاست
خاك ره تو ايمن با نور و با شجر * مور در تو موسى با دست و با عصاست
نه صبح و نه مساست در آنجا كه جان تست * وانجا كه پيكرت همگى صبح بى مساست
شرق وجوب و مغرب امكان ز شيد 4101945 خ 0 28 خ شمس * پيدا و روشنست كه هم نور و هم ضياست
اى قامت تو راستتر از قدّ رستخيز * گر خوانمت قيامت 5101945 خ 0 29 خ كبراى كل رواست
قيّوم محشرست قيام ولى امر * او فانى است و در بر او نور حشر لاست