چون خالد بن وليد عين التمر را گشود از حال حرقه ، دختر نعمان بن منذر پرسيد ، حرقه پيش خالد آمد و خالد از حال او پرسيد ، گفت : خورشيد بر ما طلوع مى كرد و هيچ چيز بر گرد خورنق نمى خراميد مگر آنكه زير دست ما بود و سپس خورشيد غروب كرد و چنان شديم كه به هر كس نيكى كرده بوديم بر ما رحمت مى آورد و در هيچ خانهاى شادى و نعمت وارد نمى شود مگر اينكه به زودى عبرت در آن داخل مىشود و سپس اين دو بيت را خواند : « در حالى كه فرمان ، فرمان ما بود و بر مردم سياست مى رانديم ناگاه ميان ايشان رعيت شديم و خدمتكار ، اف بر اين جهان كه نعمتش پايدار نمى ماند همواره بر ما دگرگون مىشود . » سعد بن ابى وقاص هم يك بار به ديدن حرقه ، دختر نعمان بن منذر رفت و چون او را ديد گفت : خداوند عدى بن زيد را بكشد كه گويى هنگامى كه دو بيت زير را براى پدرش نعمان سروده است به روزگار اين دختر نظر داشته كه گفته است : « همانا روزگار را بر زمين زدنى است از آن بر حذر باش و چنان مپندار كه از روزگاران در امانى ، گاهى جوانمرد در حالى كه سلامت و ظاهرا شاد و در امان است به ناگاه مى ميرد . » مطرّف بن شخير گفته است : به آسايش زندگى پادشاهان و نرمى روزگار بر ايشان منگريد بلكه به شتاب كوچ كردن و فرجام بدشان بنگريد ، عمر كوتاهى كه صاحبش سزاوار آتش شود ، عمرى نافرخنده است .
هنگامى كه عامر بن اسماعيل ، مروان بن محمد - آخرين خليفهء مروانى - را كشت و بر سرير او نشست دختر مروان به او گفت : اى عامر روزگارى كه مروان را از سريرش فرود آورد و تو را بر آن نشاند ، اگر بينديشى براى پند و اندرز تو بسنده است .
حكمت ( 150 )
لا يعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان .