تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
نسب و تبار كهن و رخشان كار مىكند . » اين حارث بن هشام همان كسى است كه به روزگار حكومت عمر بن خطاب با همهء اهل و اموال خود به شام هجرت كرد . مردم مكه به بدرقه‌اش رفتند و مى گريستند ، او هم به رقت آمد و گريست و گفت : اگر به طريق عادى خانه و ديار و همسايگان خويش را عوض مى كرديم ، هيچ كس را با شما عوض نمى كرديم ولى چه كنيم كه اين هجرت به سوى خداى عز و جل است . حارث بن هشام خود و همراهانش همچنان در شام به حال جهاد و شركت در جنگها باقى ماندند تا حارث درگذشت . زبير مى گويد : حارث بن هشام و سهيل بن عمرو پيش عمر بن خطاب آمدند و نشستند و عمر ميان آن دو نشسته بود . در اين هنگام مهاجران نخست و انصار شروع به آمدن پيش عمر كردند و عمر آن دو را از خود دور تر مى كرد و آنان را كه مى آمدند ، كنار خود مى نشاند و همواره به حارث و سهيل مى گفت : آن جا بنشينيد آن جا ، و چنان شد كه آن دو در آخر مجلس قرار گرفتند . حارث به سهيل بن عمرو گفت : ديدى امروز عمر نسبت به ما چه كرد سهيل گفت : اى مرد او را در اين باره سرزنشى نيست و ما بايد خويشتن را سرزنش كنيم ، هم اين قوم و هم ما به اسلام فرا خوانده شديم ، آنان به پذيرفتن دعوت شتاب كردند ، و ما تأخير كرديم . چون از پيش عمر برخاستند و رفتند فرداى آن روز پيش او برگشتند و گفتند : ما ديديم و متوجه شديم كه ديروز با ما چگونه رفتار كردى و دانستيم كه از خويشتن مى كشيم ، آيا اينك كارى هست كه آن را جبران كنيم گفت : چيزى جز اين راه نمى دانم و با دست خود اشاره به مرز شام كرد . آن دو به شام رفتند و در جنگها و جهاد شركت كردند تا در گذشتند . خاندان مخزوم مى گويند : عبد الرحمان بن حارث بن هشام كه مادرش فاطمه دختر وليد بن مغيره است از ماست و او سرورى شريف بود و هموست كه چون معاويه ، حجر بن عدى و يارانش را كشت ، به معاويه گفت : بردبارى ابو سفيان از تو كناره گرفته
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 338 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى