جوانان قبيله بيرون آمدند و اعشى را گرفتند و او را پيش علقمه بردند . همين كه اعشى مقابل او قرار گرفت ، علقمه گفت : خداى را سپاس كه مرا بدون هيچ عهد و پيمانى بر تو پيروزى داد . اعشى گفت : فدايت گردم ، مى دانى اين كار به چه منظور صورت گرفته است گفت : آرى براى اينكه در قبال سخنان ياوهاى كه در حق من گفتهاى آن هم با نيكيهاى من نسبت به تو ، اينك از تو انتقام بگيرم . اعشى گفت : نه به خدا سوگند اين چنين نيست ، بلكه خداوند تو را بر من پيروزى داد تا اندازه بردبارى تو را در مورد من بيازمايد .
علقمه خاموش شد و اعشى اين ابيات را خواند : « اى علقمه كارها مرا به سوى تو آورد و بد گمان نبوده و نيستم ، علاثه جامههاى شرف خود را بر شما پوشانده و بردبارى پوشيده خود را ميراث شما قرار داد ، اينك جانها فداى تو باد ، جان مرا به من ببخش كه همواره فزونى يا بى و كاستى پيدا نكنى . » علقمه گفت : چنين كردم و حال آنكه به خدا سوگند اگر اندكى از آنچه در ستايش عامر بن عمر سرودهاى در بارهء من مى سرودى تو را براى تمام مدت زندگانى بى نياز مى كردم و اگر اندكى از نكوهشهايى كه مرا سرودهاى براى عامر گفته بودى ، تو را زنده نمى گذاشت .
معاويه به خالد بن معمر سدوسى گفت : به چه سبب على را اين همه دوست مى داشتى گفت : براى سه چيز ، بردباريش چون خشم مى گرفت و راستى او هر گاه كه سخن مى گفت و وفاى او به هر وعدهاى كه مى داد .
حكمت ( 12 )
اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان ، و اعجز منه من ضيّع من ظفر به منهم . « ناتوان تر مردم كسى است كه از به دست آوردن برادران ناتوان باشد و ناتوان تر از او كسى است كه - دوستانى - را كه به دست آورده است ، تباه سازد و از دست بدهد . » ابن ابى الحديد ضمن شرح اين سخن شواهدى از روايات و اخبار و اشعار آورده است كه براى نمونه به ترجمهء يكى دو مورد بسنده مىشود .