ابن ابى الحديد ضمن شرح اين سخن داستان زير را آورده است : عبد الملك مروان ، اديبى فاضل بود و جز با اديبان همنشينى نمى كرد . هيثم بن عدى ، از مسعر بن كدام ، از سعيد بن خالد جدلى نقل مىكند كه مى گفته است : عبد الملك پس از كشته شدن مصعب به كوفه آمد و مردم را به حضور فرا خواند و مقررى آنان را مقرر مى داشت . ما هم به حضورش رفتيم ، پرسيد : از كدام قبيلهايد گفتيم : از جديله .
گفت : يعنى جديله عدوان گفتيم : آرى ، اين ابيات را خواند : « چه كسى از سوى قبيلهء عدوان كه سخت دلير و همچون مار زمين اند ، پوزش خواه من است ، همان گروهى كه بر يكديگر ستم روا داشتند و رعايت حال يكديگر را نكردند . . . » آن گاه به مردى از ما كه تنومند و زيبارو بود و او را بر خود مقدم داشته بوديم ، رو كرد و گفت : اين شعر را كه خواندم كدام يك از شما سروده است گفت : نمى دانم .
من گفتم : مى دانم ، اين شعر را ذو الاصبع سروده است . عبد الملك مرا رها كرد و دوباره روى به همان مرد كرد و پرسيد : مى دانى نام ذو الاصبع چه بوده است گفت : نمى دانم ، من گفتم : مى دانم نام او حرثان بوده است . عبد الملك همچنان مرا رها كرد و از همان مرد پرسيد : چرا معروف به ذو الاصبع شده است گفت : نمى دانم . من گفتم : مى دانم ، انگشت او را مار گزيد و از آن سبب به ذو الاصبع معروف شد . عبد الملك همچنان مرا رها كرد و از او پرسيد : ذو الاصبع از كدام خاندان شما بوده است گفت : نمى دانم . گفتم : مى دانم ، از خاندان بنى تاج است كه شاعر در بارهء ايشان چنين سروده است : « بنى تاج را فراياد مياور و چشم از پى كسى كه نابود است ، مدار . » عبد الملك به آن مرد تنومند روى كرد و پرسيد مقررى تو چه قدر است گفت : هفتصد درهم . روى به من كرد و پرسيد : مقررى تو چند است گفتم : چهار صد درهم .
عبد الملك گفت : اى ابا الزعيزعة - دبير و گنجور او بوده است - سيصد درهم از مقررى اين مرد تنومند بكاه و بر مقررى اين مرد بيفزاى . سخت شاد شدم كه مقررى من هفتصد درهم شد و مقررى او به چهار صد درهم كاسته شد . سپس داستانى ديگر كه بيشتر جنبهء تسلط بر صرف و نحو عربى را دارد آورده است كه در بارگاه واثق عباسى صورت گرفته است و بيرون از بحث تاريخى است .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 231
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٣١