تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩

حكمت ( 3 )

البخل عار ، و الجبن منقصة ، و الفقر يخرس الفطن عن حاجته ، و المقلّ غريب فى بلدته . « بخل ننگ است و ترس كاستى ، بينوايى ، زبان زيرك را كند مىكند كه خواسته خود را بگويد ، و تنگدست در سرزمين و شهر خويش غريب و بيگانه است . » ضمن شرح اين سخن چنين آمده است : از بهترين مواردى كه از جود عبد الله مأمون نقل شده اين است كه دبير او عمر بن مسعده به سال دويست و هفده درگذشت و ميراثى گران بر جاى گذاشت . مأمون ، برادر خود ابو اسحاق معتصم و گروهى از دبيران را براى تقويم ميراث او گسيل داشت . معتصم در حالى كه مأمون در مجلس خلافت نشسته بود ، همراه دبيران بازگشت . مأمون پرسيد چه ديديد معتصم در حالى كه آنچه را ديده بود بزرگتر از واقع نشان مى داد ، گفت : بسيارى زرينه و چهار پا و زمين و ملك يافتيم كه ارزش آنها به هشت ميليون دينار مى رسد و در اين هنگام صداى خود را بلندتر و كشيده‌تر كرد . مأمون انا لله و انا اليه راجعون بر زبان آورد و گفت : به خدا سوگند اين مقدار اندوخته و ميراث را براى يكى از پيروان پيروان او بسيار نمى دانم . معتصم چندان شرمسار شد كه نشان شرمندگى او براى حاضران آشكار گرديد . ابن ابى الحديد سپس سخنانى در بارهء اهميت مال براى حفظ آبرو نقل كرده است و مى گويد : گفته شده است مال تو پرتو و نور توست ، اگر مى خواهى منكسف و تاريك شوى همهء آن را پراكنده و تباه ساز . به اسكندر گفته شد : به چه سبب فلاسفه با همهء حكمت خود و شناختى كه از دنيا دارند مال خود را حفظ مى كنند گفت : براى اينكه دنيا ايشان را نيازمند نكند كه كارى را كه سزاوار ايشان نيست ، انجام دهند . يكى از پارسايان گفته است : نخست دو گرده نان خود را فراهم ساز و سپس به عبادت پرداز . امام حسن عليه السّلام فرموده است : هر كس مدعى شود و گمان برد كه مال را دوست ندارد ، در نظر من دروغگوست و اگر بدانم راست مى گويد ، در نظرم احمق است .