تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
واقدى مى گويد : ابو سفيان هم از مكه بيرون آمد و بيمناك بود كه عمرو بن سالم و گروهى از خزاعه كه همراهش بودند زودتر از او به مدينه رفته باشند . افراد خزاعه همين كه از مدينه بيرون آمدند و به ابواء رسيدند ، همان گونه كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سفارش فرموده بود ، پراكنده شدند . تنى چند راه كناره دريا را پيش گرفتند كه غير از راه اصلى بود و بديل بن ام اصرم با تنى چند در همان راه اصلى به حركت خود ادامه دادند . ابو سفيان با ايشان برخورد و همين كه آنان را ديد ، ترسيد كه ايشان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ملاقات كرده باشند و يقين داشت كه همچنان بوده است . ابو سفيان به آنان گفت : چه هنگام از مدينه بيرون آمده‌ايد گفتند : مدينه نبوده‌ايم ، فهميد كه از او پوشيده مى دارند . پرسيد آيا چيزى از خرماى مدينه كه از خرماى تهامه بهتر است همراه نداريد كه به ما بخورانيد گفتند : نه . باز هم آرام نگرفت و سر انجام پرسيد بديل آيا پيش محمد نبودى گفت : نه ، من در سرزمينهاى ساحلى بنى خزاعه براى اصلاح مسألهء كشته شده‌اى بودم و موفق شدم ميان ايشان را اصلاح دهم . ابو سفيان گفت : آرى به خدا سوگند تا آنجا كه مى دانم شخصى نيكوكار و پيوند دهندهء امور خويشاوندى هستى . همين كه بديل و يارانش رفتند ابو سفيان كنار پشكل شتران ايشان آمد و آن را شكافت و در آن دانهء خرما ديد ، در جايى هم كه آنان منزل كرده بودند دانه‌هاى بسيار باريك خرماى عجوه مدينه را كه از ظرافت همچون زبان گنجشك است پيدا كرد و گفت : به خدا سوگند مى خورم كه اين قوم پيش محمد رفته بودند . او به راه خود ادامه داد و چون به مدينه رسيد ، به حضور پيامبر رفت و گفت : اى محمد من در صلح حديبيه حضور نداشتم ، اينك آن پيمان را تأييد كن و بر مدت صلح بيفزاى . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيد : اى ابو سفيان تو براى همين كار به مدينه آمده‌اى گفت : آرى . فرمود : آيا خبر تازه‌اى پيش نيامده است گفت : پناه بر خدا ، هرگز . پيامبر فرمود : ما بر همان پيمان و صلح حديبيه هستيم و هيچ تغيير و تبديلى نداده‌ايم . ابو سفيان از حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برخاست و به خانهء دختر خود ام حبيبة رفت و همين كه خواست روى تشك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنشيند ، ام حبيبة آن را جمع كرد . ابو سفيان گفت : اين تشك را براى من مناسب نديدى يا مرا براى آن ام حبيبه گفت : اين تشك پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و تو مرد مشرك و نجسى . ابو سفيان گفت : اى دختركم پس از من به تو شر و بدى رسيده است . گفت : هرگز كه خداوند مرا به اسلام هدايت فرموده است و تو پدر جان كه سرور و بزرگ قريشى چگونه فضيلت اسلام از تو پوشيده مانده است و سنگى را كه نه مى بيند و نه مى شنود مى پرستى ابو سفيان گفت : اين هم مايهء شگفتى