تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
من ميان مردم طلب حمايت و پناهندگى مى كنم و خيال نمى كنم محمد مرا خوار و زبون كند ، و سپس به حضور پيامبر رفت و گفت : اى محمد گمان نمى كنم پناهندگى مرا رد كنى . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : اى ابو سفيان اين سخن را از سوى خودت مى گويى ، و گفته شده است كه ابو سفيان پس از پناه خواهى ميان مردم سوار بر ناقه خود شد و آهنگ مكه كرد و به حضور پيامبر نيامد . و روايت شده است كه ابو سفيان پيش سعد بن عبادة هم رفت و با او هم گفتگو كرد و گفت : اى ابو ثابت تو خود روابط ميان من و خود را مى دانى من در حرم خودمان - مكه - پناه دهنده و حامى تو بودم و تو در مدينه نسبت به من چنين بودى و تو سرور اين شهرى ميان مردم ، به من پناه بده و بر مدت صلح براى من بيفزاى . سعد گفت : مى دانى كه حمايت كردن من منوط به حمايت رسول خداست وانگهى با حضور رسول خدا هيچ كس ديگرى را در حمايت نمى گيرد . هنگامى كه ابو سفيان آهنگ مكه كرد ، چون مدت غيبت او طولانى شده و دير كرده بود او را متهم ساختند و گفتند چنين مى بينم كه از دين برگشته است و پوشيده پيرو محمد شده است و اسلام خود را پوشيده مى دارد . چون شبانگاه ابو سفيان به خانهء خود رسيد ، همسرش هند گفت : چنان دير كردى كه قوم تو را متهم كردند ، با اين همه اگر كار سودمندى براى ايشان انجام داده باشى مردى . ابو سفيان كه براى كامجويى به هند نزديك مى شد ، موضوع را براى او گفت و افزود : كه چاره‌اى جز انجام دادن پيشنهاد على نداشتم . هند با پاى خود به سينه ابو سفيان كوفت و گفت : چه فرستاده و رسول ناپسنديده‌اى . واقدى مى گويد : عبد الله بن عثمان ، از ابو سليمان ، از پدرش براى من نقل كرد كه فرداى آن شب ابو سفيان كنار بت نائله و اساف سر خود را تراشيد و براى آن دو قربانى كرد و با دست خود خون بر سر آن دو بت مى ماليد و مى گفت هرگز از پرستش شما جدا نمى شوم تا بر همان آيين كه پدرم مرده است بميرم و اين كارها را براى رفع اتهام قريش از خود مى كرد . واقدى مى گويد : قريش به ابو سفيان گفتند چه كردى و چه خبر دارى و آيا پيمان نامه‌اى از محمد براى ما آورده‌اى آيا بر مدت صلح افزودى كه ما از جنگ او با خود در امان نيستيم . گفت : به خدا سوگند محمد از پذيرفتن پيشنهاد من خوددارى كرد ، با ياران او هم گفتگو كردم به چيزى دست نيافتم و همگى به من پاسخ يكسانى دادند و چون كار بر من سخت شد و در تنگنا قرار گرفتم ، على به من گفت تو سالار كنانه‌اى برخيز و ميان مردم حمايت و پناهندگى بخواه ، من هم چنان كردم و سپس پيش
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 175 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى