تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
است ، مى گويى آنچه را كه نياكانم مى پرستيده‌اند رها سازم و آيين محمد را پيروى كنم . سپس از خانهء ام حبيبه برخاست و به ديدار ابو بكر رفت و به او گفت : تو با محمد گفتگو كن و تو مى توانى ميان مردم پناه و جوار دهى . ابو بكر گفت : پناه دادن من در صورتى است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پناهت دهد . ابو سفيان سپس با عمر ملاقات كرد ، با او هم همان گونه كه با ابو بكر سخن گفته بود ، سخن گفت . عمر گفت : به خدا اگر ببينم گربه با شما مى ستيزد او را عليه شما يارى مى دهم . گفت : خدايت از خويشاوندى بدترين پاداش را بدهد . ابو سفيان سپس پيش عثمان رفت و گفت : ميان اين گروه از لحاظ خويشاوندى كسى به اندازهء تو با من نزديك نيست ، كارى كن كه پيمان تجديد و بر مدت صلح افزوده شود كه دوست تو - پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - هرگز پيشنهاد تو را رد نمى كند و به خدا سوگند من هرگز مردى را نديده‌ام كه بيش از محمد ياران خود را گرامى بدارد . عثمان گفت : حمايت و پناه دادن من مشروط به اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تو را پناه دهد . ابو سفيان به خانهء فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفت و با او سخن گفت كه مرا در حضور مردم پناه بده . فاطمه گفت : من زن هستم . ابو سفيان گفت : حمايت كردن تو از كسى جايز است و خواهرت ابو العاص بن ربيع را حمايت كرد و محمد آن حمايت را تأييد كرد . فاطمه فرمود : اين كار در اختيار رسول خداست و تقاضاى ابو سفيان را نپذيرفت . ابو سفيان گفت : به يكى از اين پسرانت بگو در حضور مردم مرا در حمايت خود بگيرد . فرمود : آن دو كودك اند و كودكان كسى را جوار نمى دهند ، و چون فاطمه اين پيشنهاد او را هم نپذيرفت ، ابو سفيان پيش على عليه السّلام آمد و گفت : اى ابا حسن ، تو در حضور مردم مرا پناه بده و با محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفتگو كن تا بر مدت صلح بيفزايد . على عليه السّلام فرمود : اى ابو سفيان واى بر تو كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تصميم گرفته است اين كار را انجام ندهد و در كارى كه خوش نداشته باشد ، كسى را ياراى گفتگوى با او نيست . ابو سفيان گفت : چاره چيست ، نظر خود را بگو كه در تنگنا قرار دارم و به كارى فرمانم بده كه برايم سودمند باشد . على عليه السّلام فرمود : چاره‌اى نمى بينم جز اينكه خودت ميان مردم برخيزى و طلب حمايت كنى كه به هر حال سالار و بزرگ كنانه‌اى . ابو سفيان پرسيد خيال مى كنى اين كار براى من كارساز باشد گفت : نه ، به خدا سوگند چنين پندارى ندارم ولى چاره ديگرى هم براى تو غير از اين نمى بينم . ابو سفيان ميان مردم برخاست و گفت :