تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
محمد رفتم و گفتم من ميان مردم حمايت و پناهندگى خواسته‌ام و خيال نمى كنم محمد تقاضاى مرا رد كند . محمد گفت : اين سخن را تو از سوى خود مى گويى و ديگر هيچ نگفت . قريش گفتند : على تو را بازى داده است . گفت : آرى ولى من راه و چاره ديگرى نيافتم . واقدى مى گويد : محمد بن عبد الله از زهرى ، از محمد بن جبير بن مطعم نقل مى كرد كه مى گفته است : چون ابو سفيان از مدينه بيرون شد ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به عايشه فرمود : كارها را براى حركت آماده ساز و اين كار را پوشيده بدار . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به درگاه خداوند چنين معروض داشت : خدايا اخبار مرا از قريش و جاسوسان ايشان پوشيده بدار تا ما آنان را ناگهانى فرو گيريم . و هم گفته‌اند عرضه داشت : پروردگارا چشم و گوش قريش را ببند ، آن چنان كه مرا ناگهانى ببينند و خبر مرا ناگهانى بشنوند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمان داد دروازه و راههاى مدينه به مكه را فرو گرفتند و مردانى بر آنها گماشت ، و از بيرون شدن اشخاص از مدينه جلوگيرى شد . ابو بكر به خانهء عايشه آمد و او سرگرم فراهم ساختن زاد و توشه براى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود ، گندم آرد مى كرد و سويق خرما مى ساخت . ابو بكر به عايشه گفت : آيا رسول خدا آهنگ جنگى دارد گفت : نمى دانم . گفت : اگر آهنگ سفرى دارد مرا هم آگاه كن تا آماده شوم . گفت : نمى دانم ، شايد بخواهد تا بنى سليم يا ثقيف يا هوازن برود و پاسخ درستى نداد . ابو بكر به حضور پيامبر رفت و گفت : اى رسول خدا قصد مسافرت دارى فرمود : آرى . پرسيد من هم آماده شوم فرمود : آرى . پرسيد آهنگ كجا دارى فرمود قريش و اين موضوع را پوشيده بدار . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به مردم فرمان آماده شدن داد ولى مقصد خود را از آنان پوشيده داشت . ابو بكر به پيامبر گفت : مگر ميان ما و ايشان هنوز مدتى از پيمان باقى نمانده است فرمود : آنان مكر ورزيدند و پيمان را شكستند و من با آنان جنگ مى كنم و اين موضوع را كه به تو گفتم پوشيده دار ، برخى از مردم مى پنداشتند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آهنگ جنگ با بنى سليم دارد و برخى ديگر گمان مى بردند كه آهنگ جنگ با قبايل هوازن يا ثقيف يا شام را دارد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هم ابو قتاده بن ربعى را همراه تنى چند به سويى گسيل داشت تا اين گمان